ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13
  1. #1
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612

    مجموعه متون پِی مایه | مهسا رمضانپور | کاربر انجمن کافه قلم

    به نام خدا

    سلام به همه ی همراهان کافه قلمی،
    بعد از دیدن اشتیاق بچه های کافه قلم در قرار دادن رمان و همچنین دلنوشته و داستان کوتاه و... ، بالاخره تصمیم گرفتم تا چیزی با دوستان کافه قلم به اشتراک بذارم و تاپیکی بزنم تا متن های خودم رو توش قرار بدم.
    ممنون ازتون بابت این شوق و انرژی ای که به من هم منتقل کردید.

    چندتا نکته رو در مورد این تاپیک بگم:


    • نتیجه گیری از متن ها برای مخاطبان، به صورت آزاد هست.

    • خوشحال میشم نقد و نظراتتون رو در پروفایل شخصی یا پیام خصوصی با من در میون بذارید، لطفا در این تاپیک پستی ارسال نکنید.

    • کپی متن های این تاپیک، در فضای مجازی و غیر اون صد در صد مجاز هست، فقط لطفا اسم نویسنده فراموش نشه.

    • برای دنبال کردن بقیه متن ها و همچنین شعرها می تونید به چنل تلگرام که در امضا هست، سر بزنید.



    مجموعه متون پِی مایه | مهسا رمضانپور | کاربر انجمن کافه قلم-u-uoe-u-o-uoeu-.jpg


    سپاس از دوستانی که با همراهی شان خوشحالم می کنند.
    مهسا رمضانپور

    ویرایش توسط MahsaRamazanpour : 2017/06/27 در ساعت 09:01
    می نِویسَم:


  2. 52
  3. #2
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: شاید...

    ----------------


    ـ اینجوریاست دیگه؟
    ـ شاید
    ـ چی شاید؟
    همانطور که دستم به زیر چانه ام است، سَرَم را کمی به سمت بالا متمایل کرده و از گوشه چشم، ثابت نگاهَش می کنم. بدنش را می چرخاند و به سمتِ در قدم بر می دارد. سَرَش هم به ناچار با آن راهی می شود.
    خودکار ارزان قیمتم را روی میز می گذارم و به صندلی ام تکیه می دهم. می شناسد! دیگر بعد از این همه وقت می داند که باید گاهی شنونده یِ نگاهم باشد و دیگر هیچ نگوید. همیشه برایَش سخت بود آنچه باید بگوید، نگوید. ولی عادت کرده است.
    کاش همان قدر که گوش دادن به نگاهم را از بَر بود، به حرف هایم هم گوش می داد. گوش می داد که گفتم "شاید" و نگفتم " آره".
    نگفتم: می توانم.
    نگفتم: چیز هایی که شنیدی درست است.
    گفتم: شاید!
    گفتم "شاید" چون بزدل بودن شاخ و دُم ندارد. نمی خواهم هیچ وقت قطعی چیزی را بگویم که بعداً خود را مقصر بدانم. به عذاب وجدان بعدَش نمی ارزد. و یا اگر همه چیز حل شود، نمی خواهم کسی که می بخشد او باشد. من باید ببخشم. چون من مقصر نیستم! مقصر اوست که نگاهم را می شناسد. وگرنه من که گفتم شاید!
    نگفتم: آره
    نگفتم: می توانم.
    نگفتم: چیز هایی که شنیدی درست است.
    نگفتم: برو!!
    نمی دانم اولین بار چگونه وسط حرف، به نگاه بی کلامَم قناعت کرد و بحث را بی حرف، تمام!؟ من که تعبیرش را نگفته بودم! چه کسانی از من پیش زمینه ساختند برایش تا تعبیرش کند؟
    نگفتم: اینجوری هاست!
    گفتم: شاید!
    گفتم: شاید اینجوری هاست و شاید اینجوری ها نیست!
    مقصر من نیستم. چون گفتم "شاید". اما او بدون شنیدن حرفی، با ایمان به درست بودن تعبیر هایش تصمیم گرفت. مقصر اوست.




    ویرایش توسط MahsaRamazanpour : 2017/05/21 در ساعت 00:34
    می نِویسَم:


  4. 31
  5. #3
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: زمان

    ------------------


    همیشه همینطور بود. این بحث هیچگاه پایان دلپذیری نداشت. نه برای من و نه برای او. بعد این مدت باید یاد می گرفتیم تا با این شرایط کنار بیاییم اما مثل اینکه چیزی در باطنمان دوست داشت هر بار در موردش ما را به سمت بحث و دعوا هول دهد.
    بدون خداحافظی، خارج شده بودم و آمده بودم که قدم بزنم تا شاید از فکر بحث های بی سر و ته مان بیرون بیایم. اما تنها چیزی که ذهنم در پی اش بود همان مکالمات بود. قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهر، آن هم در آن وقت، فقط گرسنه ام می کرد. هوا پُر بود از بوی مخلوط غذاهایی که نشان دهنده ی انتظار شیرین آشپزش برای خانواده بود. مدتی بود که با این ها خداحافظی کرده بودم.
    سعی کردم بیخیال بوهای مخلوط که قوی و ضعیف می شُد شوم و بر نگاهم تمرکز کنم. بین ما نگاه غریبه بود. شاید توجه به نگاه هایم کمتر مرا یاد اون می انداخت. از دور متوجه تکه تکه سنگی در مسیرم شدم. سرگرمی همیشگی ام. قدم هایم را تا سنگ شمردم. وقتی به آن رسیدم لگدی زدمَش تا همراه پیاده روی تنهایی ام شود. اما به جای همراه، هدف شلیک عصبانیتم شد و به سمت جوی پرت شد. سرم را بالا آوردم. افتاده بود به زیر پای مردی که بر لبه ی جوی نشسته بود و به آسمان نگاه می کرد. ناخودآگاه سرم را به سمت آسمان بردم؛ آفتاب چشمانم را اذیت کرد. چطور بود که او خیره به آسمان بود؟
    نزدیکش شدم و کنارش نشستم. به نشستنم واکنشی نشون نداد. از نیمرخ غمگین به نظر می رسید. با پای راستم سنگ را از کنار پاهایش جا به جا کردم و پرسیدم:
    ـ گرفته ای؟
    ـ آره، منتظرشم
    _ چند وقته؟
    _چند سالی میشه
    _ چجوری گذروندی این چند سالو؟
    ـ با فکر کردن به خورشید که هنوز تو این سالا غروب نکرده!
    دوباره به آسمان نگاه کردم، این بار شدت آفتاب مانع نگاهم نشد. نفس عمیقی کشیدم و راه برگشت را پیش گرفتم. برای او چند سال شده که از خانه خارج شدم؟


    -------------------

    پی نوشت اول: اول سلام به دوستان عزیزی که دنبال می کنند این تاپیک رو، ممنون از همراهیتون و ممنون دوستانی که میان و نظرشون رو به من میگند. به من و دیالکتیک لطف دارید.
    پی نوشت دوم: طی صحبتی که با مریم جانِ قاضیانی داشتیم، قرار شده بود که بخش داستان کوتاه، متون و شعر هم به صورت پی دی اف تدوین بشه و برای دانلود قرار بگیره. با این برنامه ی مریم جان تصمیم گرفتم اسم مناسبی برای تاپیک انتخاب کنم، چون معنای دیالکتیک خیلی گسترده و عمیق هست، مجموعه متن های من در حدی نیست که روزی با همیچن عنوانی منتشر بشه. از طرفی هم برای هر پست یک عنوان داریم.
    پی نوشت سوم: سبک پست اول و دو پست بعدی با هم متفاوت هست، به نظرتون این سبک هارو تفکیک کنم و در یک تاپیک قرار ندم؟ یا جاش خوبه؟
    پی نوشت چهارم: هر نظری نسبت به هر چیزی در شرایط موجود باید رک گفته بشه، با تغییر شرایط گفتن نظر درکنج های پنهان از دیدِ شخص مضحکه!

    ویرایش توسط MahsaRamazanpour : 2017/05/21 در ساعت 00:32
    می نِویسَم:


  6. 17
  7. #4
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: بردگی

    -----------


    یکهو به خودت می آیی و می بینی کار از کار گذشته است. کنترل اوضاع از دستت خارج شده و راهی نداری جز اینکه به بردگی تن بدهی. بردگیِ اربابی که خودت پرورانده ای.
    روزی که بی تفاوت و آزاد بودی در ناکجا پیدایش کردی و زیرِ پر و بالش را گرفتی. روز ها در پی اش بودی و شب ها ساعت ها تمام توجه ات به آن بود. با تحلیل و تفسیر هایی که نمی دانستی از کجا آمده، سیرش کردی و آنقدر به آن قوت بخشیدی تا مالکت شد.
    زمانی می فهمی برده ی افکارت شده ای که نه می گذارد روز ها در پی چیز یا کسی باشی و نه می گذارد شب ها به هیچ توجهی کنی. هر ساعت اجبارت می کند طعامش دهی تا هر ساعت قوی تر شود از آنچه که هست.
    مجبور می شوی هر ساعت فکر کنی به آن چیزی که آن روزهای بی تفاوتی وارد مغزت کردی و فکر کنی که در تمام این مدت به چه اندازه از زندگی خود کَندی تا آن بخش از زندگی ات را صرف وجود آن تفکراتی کنی که وجودی ندارند.
    هر لحظه ی بردگی به تمام تفکرات پیشین نیز فکر می کنی و بزرگ ترشان می کنی، آنقدر با آن ها زندگی می کنی که دیگران را نیز به بردگی موقت آن ها در می آوری...
    و در آن لحظه که این ها را می فهمی، بردگیِ تفکرت به نهایت رسیده!

    --------------

    پی نوشت: سلام بازم، تصمیم گرفتم اسم دیالکتیکو عوض کنم. به همون دلایلی که تو پی نوشت پست قبلی گفته بودم. ولی خیلی درگیرم که چه اسمی برای این تاپیک بذارم مخصوصا که الان به اسم دیالکتیک شناخته شده، خیلی سخته انتخاب یه اسم مناسب. مرسی از بچه هایی که لطف دارن نسبت به همین چند خط

    ویرایش توسط MahsaRamazanpour : 2017/05/21 در ساعت 00:31
    می نِویسَم:


  8. 15
  9. #5
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: امید

    -----


    می گویند باید منتظر یک صف طولانی باشی. تعداد آن هایی که می آیند و در می زنند هیچوقت مشخص نیست. حتی بعضی ها می گویند که قابل شمارش نیست.
    بعضی ها هم می گویند تعداد یعنی چه؟ فقط یکی است! یکی که هیچگاه دلسرد نمی شود و هر بار خود را به صورتی متفاوت در می آورد تا شناخته نشود. بی شمار دفعه می آید تا بلکه یک بار در باز شود.
    عده ای هم معتقدند فاصله ی آمدن بین یکی تا دیگری طولانی است و صفی تشکیل نمی شود. اما چون بی انگیزه تر از آنیم که به زمان توجه کنیم، فاصله میانشان بسیار کوتاه تر از آنچه که هست جلوه می کند.
    تعدادی به طور کل بی توجهی به زمان را رد می کنند و می گویند آنقدر زندگی کسل کننده است که حتی در صف طویل هم فاصله ی چند ثانیه ای میان دوتا از آن ها به چندین ساعت شباهت دارد.
    تمام این افراد اقلیتی هستند در مقابل تمام آن هایی که می گویند در را باز کن، بگذار امید ها داخل شوند.
    من هم روزی از آن هایی بودم که می گفتم درها را باز کنید. بدتر از آن حرفی که می زدم، لبخند احمقانه ای بود که بر روی لب هایم می آوردم تا امید را بر لبانم ببینند. ببینند که وقتی درهای مغزم را باز گذاشتم چقدر شادم و چقدر همه چیز به کامم است. می بالیدم به باز بودن در هایی که هیچوقت بسته نشده بود.
    اما حالا که بسته شده، تنها نگاه هایِ پر حرفی است از طرف من به خودِ قدیمی ام که در صورت تک تک اطرافیانم جا خوش کرده است.
    باز بودنِ در های مغز بدیهی است، برای ما علم به باز کردنش هنر است.

    --------

    پی نوشت: چقد بخش ادبیات کاربران ترگل ورگل شده، نه؟

    می نِویسَم:


  10. 11
  11. #6
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: عجیب

    ---------


    برای همه عجیب بودیم!
    _برای منم.
    سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. می دانستم باید توضیح بدهم، قبل از اینکه سوالش را بپرسد ادامه دادم:
    _برای من هم عجیب بودیم که الآن اینجاییم.
    از چیزی که از دهانم بیرون آمد، جا خوردم. جواب سال های سال سردرگمی های خودم را به یک باره ناخودآگاه بر زبان آورده بودم. عجیب بودیم. گذران لحظه هایمان به شکلی که نه برای خودمان و نه برای دیگران تازگی داشت به این روز انداخته بودمان. اما عجیب به نظر رسیدن برای دیگران معمول است؛ اینکه عجیب بودنش را خودم هم حس کرده بودم عجیب تر بود.
    آنقدر در ماجراجویی هایت غرق شوی که آنچه را تو را از ادامه اش باز می دارد از خود دور کنی؛ آنقدر از خود موانع را دور کنی که دیگر آن کسی که از خود می شناختی نباشی، آنقدر آن نباشی که عجیب شوی. بعد که می نشینی و فکر می کنی، می بینی که گذری عجیب حتی در یک لحظه تو را به بیگانه ای تبدیل کرده است که فقط یک نفر تو را می شناسد. حتی خودت هم خود را نمی شناسی و با خودت نا آشنایی. همواره مغروقه ی تناقص انتخاب میان حس خوب بیگانه بودن در دنیایش یا برگشتن به دنیایت هستی. اگر عجیب نباشی کنارش نیستی و اگر عجیب باشی خودت نیستی.
    دوباره زمزمه کردم:
    _عجیب بودم که الآن اینجاییم.



    می نِویسَم:


  12. 10
  13. #7
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: الاکلنگ

    ----------------

    لبخند شیرینت برای شور مغز ها آنچنان شیرین است که دل من را می زند. اما، من این پایینم، دل زدگی های من کجا به چشم آن شور مغز ها و یا هر کس دیگری می آید؟ آن که در دید همه است تویی، آن بالا، سبک.
    میدانم که این مشکلاتِ سنگینِ چنگ زده به من همیشه نمی مانند، خسته می شوند، می روند و من همینجا، روی همین الاکلنگی که با قُل و زنجیر نگه ام داشته ای می مانم، اما سبک تر از تو. هیچ کس نداند، من که یم دانم این لبخند شیرینت به قیمت نگه داری از چه چیز های سنگینی بر لبت نشسته است. مشکلات من که بروند نوبت توست که بیای پایین، من می مانم و لبخند متفاوتی بر آن شور مغز ها.


    می نِویسَم:


  14. 9
  15. #8
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: کلید

    ---------------

    عجیب دانستن گاها حسی مضحک است، چون از نفمی های خودمان است که چیز هارا عجیب می پنداریم. این در عجیب نیست، عجیب ذهن ناقص ماست که برای باز کردن هر دری به دنبال کلید است. هر دری که کلید نمی خواهد برای باز شدن، دری با انگیزه ات باز می شود و دری با قدرتت، دری دیگر برای تو نیست که باز شود. هر قفل شدنی هدفی دارد. دری قفل می شود تا تو تمام وجودت را با دستگیره اش بچرخانی تا باز شود و در دیگری قفل می شود تا تمام روحت را جمع کنی و به آن ضربه بزنی تا بشکند.
    در ها قفل می شوند تا جلویت را برای ادامه مسیر بگیرند، مانع شوند از حرکت یکنواخت و سدی شوند برای ورود به عرصه دشوار با ضعف پنهانی. درهای زندگی قفل می شوند که بشکنی شان بدون اینکه بشکنی.

    می نِویسَم:


  16. 8
  17. #9
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: حضور بی حضور

    -----------------


    بر روی کاناپه ی کرم رنگ زهوار در رفته نشستم و کتابم را باز کردم که صدای پر تحکمش به گوشم رسید:
    _حواست به من باشه!
    خیلی وقت بود زمانی که داشتم دیگر برای خودم نبود، شده بود برای او. نسبت دادن حتی چند ساعت از آن به مالکیت خودم صدایش را در می آورد. اوایل دلنشین بود اما به مرور زمان اذیت کننده شده بود. دوباره صدایش را شنیدم:
    _حواست به من باشه!
    کتاب را بستم و به زمین خیره شدم. نمی شد در آن حال کتاب خواند. آن وقت ها که روز ها را در محل کارش می گذراند همه چیز آسان تر بود. زمانم برای خودم بود. برنامه ریزی می کردم تا هم او را داشته باشم و هم خودم را. اما این اواخر...
    _حواست به من باشه!
    اواخر که در خانه به کارهایش مشغول بود اوضاع بدتر شد. دوست داشت کنارش بشینم و حرف بزنیم. تا کی می شد حرف زد؟ چه ها می شد گفت؟ دیگر همیشه ناراضی بود از حضور بی حضورم در کنارش. اعتراض هم فایده نداشت! چون زمانی حتی زمان ها برای کنار هم بودن برایمان کم بود. باز هم صدایش در خانه ی ساکت پیچید:
    _حواست به من باشه!
    از نقطه ی نا معلوم چشمم را برداشتم و اشک نصفه و نیمه ای که بر روی گونه ی چپم بود پاک کردم. کتاب به دست از جایم بلند شدم و به سمت میز رفتم تا گوشی ام را بردارم. اینگونه برایم شدنی نبود! برای بار چندم صداش ضبط شده اش از گوشی پخش شد:
    _حواست به من باشه!
    گوشی را برداشتم و همزمان که صدایش را قطع می کردم زمزمه کردم:
    _حالا که حواسم بهت هست کجایی...

    -------------------

    پی نوشت: این متن، در واقع داستان کوتاست که خودم خیلی دوسش دارم. امیدوارم شما هم دوستش داشته باشید.

    می نِویسَم:


  18. 9
  19. #10
    MahsaRamazanpour
    مدیر ارشد فرهنگ و هنر
    سرپرست منتقدان
    سرپرست خبرنگاران
    سرپرست ویراستاران
    تیم خبرنگاران
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    محل سکونت
    20Kmeter from Caspian sea
    نوشته ها
    199
    1,122
    3,612
    عنوان: سفر

    ---------------------

    _بهت گفتن در موردش؟
    _خیلی چیزا گفتن
    _پس می دونی که هیچی نمی دونی؟
    _می دونم دوست دارم هیچی ندونم تا اینکه اینقد بدونم که نادون به نظر برسم.
    _هیچی در مورد اونجا نمی دونی و می خوای بری؟
    کلافه شدم، جوش بزرگ بالای ابروی راستم روی صورتم سنگینی کرد. دست چپم را بر پیشانی ام گذاشتم و با انگشت میانه ام با آن جوش سنگین ور رفتم.
    _گفتم که میرم! چندبار گفتم؛ گفتم میرم و نمیام!
    _نمی گم نرو، ولی یجوری برو که بدونی چجوریه، یه جایی برو که بدونی کجاست؟! کلافه تر شدم! دیگر آن جوش روی صورتم سنگینی نمی کرد. کل وجودم در این دنیا سنگینی می کرد. چرا بحث می کردم؟ هیچ کدامشان نمی فهمیدند که خودشان باعث شدند بروم آن بروشور را از شرکت بگیرم، چمدان بخرم و خرت و پرت هایم را جمع کنم و یک بلیت بگیرم به خلا تنهایی. جایی که هیچکس نمی داند کجاست و نمی داند پروازش چگونه است. کسانی که می روند بر نمی گردند و کسانی که می خواهند بروند هم آن قدر بریده اند که نخواهند بدانند چگونه است. من هم نمی خواهم بدانم.
    می نِویسَم:


  20. 9
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 13

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq