ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19
  1. #1
    Amin
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2017/02/02
    محل سکونت
    No Country For Old Men
    نوشته ها
    38
    1
    497

    بعضی ها هیچ چیز حس نکردند | Amin | کاربر انجمن کافه قلم

    میگویند در تیمارستان ها، درمانی وجود دارد به نامِ "نوشته درمانی"، کاغذ و قلمی میدهند به آن زبان بسته ها، و شروع میکنند به خالی کردنِ آشغال های درونی ـشان روی کاغذ. نمیدانم درمان می شوند یا نه، اما میگویند بعد از نوشتن، احساس می کنند دیوانه ـند، و دیوانه ـی که حس کند دیوانه است، آغازِ درمان ـش است.

    حال تصور کنید، پا در یکی از تیمارستان ها می گذارید. دیوانه ها را می بینید، دل ـتان به حالِ آنها می سوزد، آه ـی می کشید و از مقابلِ عجیب ترین انسان هایی که دیده اید رد می شوید. به سالن وارد می شوید، نگاه های دیوانه ها به شما، برایتان عجیب است. انگار شما کسی هستید که آنها نیستند، و در همین حال نمیخواهند هم که باشند، پس چرا به شما اینگونه نگاه میکنند؟ بعد به ذهنتان می آید که شاید آنها هم دارند برای من دل می سوزانند. پا تند میکنید تا سریع تر از این برزخ عبور کنید. سمتِ چپِ سالن، گروهی نشسته ـند، به صورتِ گرد، به دورِ یک پرستار، پرستار به نظرتان سالم می آید. به آن سمت می روید. باز دیوانه ها به شما نگاه می کنند، این بار اما نگاه ـشان عمیق نیست. انگار حوصله ی تحلیلِ شما را ندارند. به زاویه مناسب می روید، آنها را می بینید که درحالِ نوشتن هستند. از پرستار سوال میکنید که آنها چه می کنند؟، جوابی که می دانید را از پرستار می شنوید. بالاخره وسوسه می شوید، قلم و کاغذی از پرستار می گیرید. شروع می کنید به نوشتن، بعد می نویسید و می نویسید، اما احساس نمی کنید دیوانه شده اید. باز می نویسید و باز هم آن احساسِ لعنتی ـه دیوانگی به سراغتان نمی آید. خلاصه آرامشی میگیرید، به خودتان اثبات کردید که دیوانه نیستید. امیدِ خاصی درونتان پیدا می شود؛ بعد حس می کنید پرستار دارد با دستش حرکاتی انجام میدهد، پس بیخیالِ نوشتن می شوید، و حواستان را به پرستار می دهید. پرستار به چند پرستارِ دیگر اشاره میکند که بیایند. قرار است ورقه ها را از دیوانه ها بگیرند. ورقه ها را می گیرند و دیوانه ها را بلند می کنند که بروند. کنجکاو می شوید، میخواهید از نتیجه مطلع شوید، یک تئوری شنیده اید و حالا میخواهید نتیجه آزمایش را ببینید. پس از پرستار سوال می کنید، پرستار سرش پائین است، ظاهرا چیزی یادداشت می کند، به شما دارد بر میخورد، پرستار همچنان سرش پائین است، جواب نداده است؛ حالا دیگر به شما برخورده است، بالاخره نوشتن ـش تمام می شود، سرش را بالا می آورد، صدای از دهانش در می آید : «دو دسته میشن، اونایی که بعد از نوشتن احساسِ دیوونگی کردن، میرن تا برای فردا براشون نوبت بزنیم، اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن، امیدی بهشون نیست، انتقال پیدا میکنن طبقه ی پائین.»
    ناگهان چیزی درونتان خراب می شود. "اونایی که هیچ حسی پیدا نکردن ..."
    ---
    اتفاقی که در خطوطِ بالا برای شما رخ داد، بسیار ویران کننده است. پس همدردی ـم را با شما ابراز میکنم، من هم همانقدر درمانده، همانقدر ویران و همانقدر ناامیدم ... .

    ---

    به نظرم بیدل یک نابغه است. او شاعر نیست، او زبانِ یک نسل است. هر بار بیدل را میخوانم و هربار احساسِ دیوانگی نمی کنم، همین من را می ترساند... .
    چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم،
    رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم،
    بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد،
    دل اگر پیدا شود ،دیر و حرم گم می کنم،
    تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد،
    آسمان بر سر ، زمین زیر قدم گم می کنم،
    دل ، نمی ماند به دستم ، طاقت دیدار کو؟
    تا تو می آیی به پیش ، آیینه هم گم می کنم،
    قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد،
    نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم،
    بر رفیقان (بیدل ) از مقصد چه سان آرم خبر؟
    من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم.

    پ.ن : قسمتِ ابتدایی نوشته، به صورتِ دوم شخصِ روایت شده است. خیلی مشتاق بودم این نوع روایت را در داستانِ کوتاهی تست کنم، منتها به جهتِ فقدانِ جرات در نویسنده برای تستِ رسمی، در قطعه ادبی به تست گذاشته شد، اما شما نظرتون رو راجبِ قسمتِ اول به صورتِ داستانِ کوتاه با روایتِ دوم شخص هم، مطرح کنید!
  2. 40
  3. #2
    مائده
    مدیر گالری تصاویر
    سرپرست منتقدان
    مدیر معرفی و نقد کتاب
    مدیر برگزیده 95
    تیم منتقدان رمان
    تیم مدیران
    تاریخ عضویت
    2016/05/27
    محل سکونت
    من یه دختر شمالیم:)
    نوشته ها
    702
    2,521
    7,640
    سلام.با این که چند نوع فعل درون متن به کار برده شده بود باز هم پیوستگی و هماهنگی لازم رو داشت.تبریک می گم.تاثیری که می خواستید رو منِ خواننده گذاشت.
    و من حالم بد شد از این که دیگه امیدی بهم نیست:))
    قلمتون پایدار
    و دلم می خواهد از برای دلِ تو
    آنچه که دلت،خود خواهد
    #مائده

    نقد یه هدیه اس،با آغوش باز بپذیرش دوست من

    فراخوان جذب منتقد

    تاپیک جامع درخواست نقد رمان
  4. 16
  5. #3
    یـاوانـا
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/27
    محل سکونت
    ایران.کرمان
    نوشته ها
    480
    3,064
    6,132
    خب من خیلی خوشحالم که دیوونم

    شروعش جالب بود و اینقدر ملموس گفته شد که حس کردم در لحظه وارد یه تیمارستان شدم.

    خیلی خوب بود موفق باشید :)
  6. 12
  7. #4
    سانیا سلطانی
    نویسنده انجمن
    تیم منتقدان رمان
    تیم نویسندگان انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/12/27
    نوشته ها
    609
    4,522
    11,460
    چرا ادم از نوشته های تو وحشت میکنه یک جور تنگی نفس حین خوندنش بهم دست داده بود و فقط منتظر اخر داستان بودم که بدونم جزو کدوم دسته ست
    قشنگ و رسا بود و حس برانگیز به نظر من که میتونه آیدی خوبی باشه تست بلندش خیلی سخت میشه و ریسک بالایی داره اما جذاب و به خاطر نو بودنش احتمالا مورد لطف قرار میگیره
  8. 9
  9. #5
    best*star1368**
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2016/12/28
    نوشته ها
    17
    398
    141
    متن فوق العاده ای بود من به شخصه دنبال چیزهای جدید و نو هستم اینم یک تجربه نو بود ممنون امین خان
  10. 7
  11. #6
    Danna77
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/06/24
    نوشته ها
    226
    1,615
    1,963
    تا الان فقط فکر میکردم به یه روانشناس نیاز دارم ولی حالا دیگه مطمئن شدم کارم از روانشناس و تیمارستان هم گذشته!
    صورت زیبا و تاثیرگذار بود...مرسی دوست عزیز
  12. 7
  13. #7
    ایه
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2017/02/17
    نوشته ها
    7
    329
    27
    سلام خیلی خوب بود من ک خوشم اومد تا الان فک میکردم دیوونه ام الان فهمیدم ک ن انگاری وضعم بدتره
  14. 7
  15. #8
    makhmal_66
    نویسنده انجمن
    تیم نویسندگان انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/06/24
    محل سکونت
    گاهی تهران؛ گاهی شهر باران
    نوشته ها
    52
    1,967
    2,497
    واقعا نفس گیر بود. با این که داستان یک روند عادی داشت و همه چیز در عرض زمانی کوتاه رخ داده بود اما واقعا ترسناک بود. مخصوصا اون جمله ی آخر... بهشون امیدی نیست. یه حس عجیبی گرفتم
    رمان حبس ابد | makhmal_66 و دل آرا دشت بهشت | کاربران افتخاری انجمن کافه قلم
    مصاحبه با مهسا رمضانی (makhmal_66)

    ببین اصلا حواسم نیست به هیچی جز دل پاکت
    صدا کن اسممو تا من به یک دنیا بگم ساکت

  16. 6
  17. #9
    Fatemeh Bavand
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/06/18
    محل سکونت
    کهگلویه و بویراحمد _ باشت
    نوشته ها
    194
    589
    8,206
    جداً که بسیار عالی نوشتید.
    حین خوندن داستان از همون سطر اول حس عجیبی در منِ خواننده بوجود اومد. یه حس مرموز که منو توی اون شرایط و فضا قرار می داد.
    فضاسازی و حس آمیزیتون رو تحسین می کنم.
    و همینطور کشش و جذابیت قلمتون رو.
    موفق باشید!
  18. 7
  19. #10
    Minaa Rostami (StarNight)
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/10/08
    محل سکونت
    (تهران)
    نوشته ها
    61
    391
    741
    خیلی قشنگ بود یه لحظه حس کردم تو تیمارستانم

    - - - Updated - - -

    خیلی قشنگ بود یه لحظه حس کردم تو تیمارستانم😂
  20. 7
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 19

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq