ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11
  1. #1
    Amin
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2017/02/02
    محل سکونت
    No Country For Old Men
    نوشته ها
    38
    1
    497

    داستان کوتاه درخت هایی مثلِ کاج | Amin | کاربر انجمن کافه قلم

    دو نفر روی سکو ها نشسته بودند. هر شب به آنجا می آمدند، زیرِ درخت های کاج می نشستند و گویی فقط برای نگاه به چراغ ها آنجا بودند.باغبانِ پارک هر از گاهی ، به آنها نگاه میکرد.او در اتاقکی تمام فلزی و در وسطِ یکی از مسیرهای پارک نشسته بود.
    یکی از آن دو نفر گفت : "10 ساله که هر روز از اون دخمه ، مراقبِ پارکه."
    - "خانواده ای نداره ؟"
    - "نمی دونم ، ندیدم چیزی راجبشون بگه ، هر وقت خواستم باهاش سرِ صحبت رو باز کنم ، سریع بحثُ بسته."
    - "چرا آدمی به سنِ این باید انقدر منفعل باشه ؟."
    - "هیچ وقت درک نکردم . زمانِ ما از این چیزا نبود.خوش بودیم، آقام خدا بیامرز ..."
    - "خدا رحمتش کنه."
    - "خدا رفتگانِ شما رو هم بیامرزه ، آقام ، شبا که می اومد خونه ، 2 تا انجیر به هر کدوم از ما می داد ، ما هم انجیر ها رو می ریختیم توی این لیوانای سفالی ـه ؟ چیه ؟ ، بعد آب می ریختیم روش ، دلمون نمی اومد انجیر هارو بخوریم که ، هر شب آب ـش رو می خوردیم و بعد دوباره آب می ریختیم روش. آخرِ هفته انجیرِ هیچی نمونده بود ازش ، کلی هم ذوق می کردیم."
    - "اون روزا خیلی خوب بود ، جوونای الان معلوم نیست چرا اینطوری شدن ، می دونی ، به خاطرِ رفاهِ زیاده."
    - "والا ، آقام خدا بیامرز."
    - "خدا بیامرزتش."
    - "خدا رفتگانِ شما رو هم بیامرزه. همیشه ماها رو می آورد پارک ، کاج ها رو بهمون نشون می داد ، می گفت تو زندگیتون مثلِ کاج باشین ، تو این سرمای زمستون ، تو طوفان ، تو بی آبی ، داغون میشه اما هیچوقت نابود نمی شه."
    - "قدیما خیلی خوب بود ، قدیمیا حکمت داشتن."
    - "آره والا ، نمی دونم چی بگم ، دیگه الان اینجوری شده."
    نگهبانِ پارک از اتاقک بیرون آمد ، در آن نور ، مشخص نبود به چه چیزی نگاه می کند ، می توانست صدای جیرجیرک ها را حس کند. فقط دو نفر روی سکو ها نشسته بودند، هر شب به آنجا می آمدند، نگهبانِ پارک پیشِ خود فکر کرد ، آیا آنها خانواده ای ندارند؟

    پایان.

    امین.
    ویرایش توسط بیــ رنــگــ : 2017/06/09 در ساعت 13:54

  2. 19
  3. #2
    Blue
    منتقد رمان
    تیم منتقدان رمان
    تاریخ عضویت
    2016/07/31
    محل سکونت
    اهل بَهـــار نــارِنـج اما ساکن رشت
    نوشته ها
    275
    3,452
    1,793
    عالـــی بود واقعا. فقط راجع به درسته و می هم از فعل جداست. برقرار باشید.


  4. 6
  5. #3
    Amin
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2017/02/02
    محل سکونت
    No Country For Old Men
    نوشته ها
    38
    1
    497
    نقل قول نوشته اصلی توسط Blue نمایش پست ها
    عالـــی بود واقعا. فقط راجع به درسته و می هم از فعل جداست. برقرار باشید.
    سلام ، ممنون از نظرتون ، احتمالاً عالی خوندین.
    درموردِ راجع به ، چون در مکالمه استفاده شده بود و زبانِ گفتار فکر نکنم مشکلِ نگارشی محسوب بشه ، اما موردِ دوم اصلاح شد. تشکر.
    مانا باشید.

  6. 9
  7. #4
    Blue
    منتقد رمان
    تیم منتقدان رمان
    تاریخ عضویت
    2016/07/31
    محل سکونت
    اهل بَهـــار نــارِنـج اما ساکن رشت
    نوشته ها
    275
    3,452
    1,793
    نقل قول نوشته اصلی توسط AminZ نمایش پست ها
    سلام ، ممنون از نظرتون ، احتمالاً عالی خوندین.
    درموردِ راجع به ، چون در مکالمه استفاده شده بود و زبانِ گفتار فکر نکنم مشکلِ نگارشی محسوب بشه ، اما موردِ دوم اصلاح شد. تشکر.
    مانا باشید.

    آره ازاین نظر که تومکالمه است بله:) خواهش وهمچنین


  8. 4
  9. #5
    یـاوانـا
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/27
    محل سکونت
    ایران.کرمان
    نوشته ها
    480
    3,064
    6,132
    اینجور داستانها رو دوست دارم. که تهش برمیگرده به اولش.

    قلم خوب و ساده و روانی دارین. قلم رو الکی پیچیده نمیکنین.

    داستان جالبی بود. راجب قضاوت های آدم ها بود، درسته؟
    هیچوقت به این فکر نمیکنیم که اگر الان ما داریم راجب یک شخصی قضاوت میکنیم او هم راجب ما قضاوتی دارد. و وقتی این جالب تر میشه که قضاوت هر دو شبیه هم باشه.

    اون دو شخص هم که احتمالا دو شخص مسن بودن هم شاید کمی نماینده ی آدم های ساده ی جامعه باشن.

    _آقام خدا بیامرز
    _خدا بیامرزتش

    تکرار این دیالوگ جالب بود. فقط توی دیالوگ دوم هم بهتره بعد از آقام خدا بیامرز (...) رو بذارین چون جمله ادامه دار و ناتمومه.

    در کل فکر میکنم در کار نوشتن موفق هستین :)

    هیچوقت فراموش نمیکنم
    :)
  10. 5
  11. #6
    Amin
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2017/02/02
    محل سکونت
    No Country For Old Men
    نوشته ها
    38
    1
    497
    نقل قول نوشته اصلی توسط moazamehajghani نمایش پست ها
    اینجور داستانها رو دوست دارم. که تهش برمیگرده به اولش.

    قلم خوب و ساده و روانی دارین. قلم رو الکی پیچیده نمیکنین.

    داستان جالبی بود. راجب قضاوت های آدم ها بود، درسته؟
    هیچوقت به این فکر نمیکنیم که اگر الان ما داریم راجب یک شخصی قضاوت میکنیم او هم راجب ما قضاوتی دارد. و وقتی این جالب تر میشه که قضاوت هر دو شبیه هم باشه.

    اون دو شخص هم که احتمالا دو شخص مسن بودن هم شاید کمی نماینده ی آدم های ساده ی جامعه باشن.

    _آقام خدا بیامرز
    _خدا بیامرزتش

    تکرار این دیالوگ جالب بود. فقط توی دیالوگ دوم هم بهتره بعد از آقام خدا بیامرز (...) رو بذارین چون جمله ادامه دار و ناتمومه.

    در کل فکر میکنم در کار نوشتن موفق هستین :)
    ممنون از لطفتون ، و وقتی که برای خوانش و بالطبع ـش برای نقد گذاشتین ، ممنون.
    غیرِ مستقیم چیزی رو مطرح کردین که فکر کنم ایراده اصلی ـه داستان بوده. هسته ی مرکزی ـه داستان ، "قضاوت" نبود ، درواقع این یکی از لایه ها بود ، اما شاکله ی اصلی نبود.
    میگن وقتی نویسنده مجبور بشه داستانش رو توضیح بده ، یعنی داستان به شدت ضعیف بوده ، که خودمم همچین فکری میکنم البته !
    اگر مقصود فقط قضاوت بود ، نامِ داستان و دیالوگ ها بی معنی بود ، و در داستانِ کوتاه ، عنصرِ بی معنی ، باگه بزرگیه :(.
    اولِ داستان وقتی گفته میشه دو نفر هر شب میان به پارک و اونجا معلوم نیست چیکار میکنن ، هدف تصویر و فضا سازی ـه ، دو نفری که هر شب میان پارک ، و تنها میشینن رو سکو ها ، حس تنهایی میده . و وقتی مدام از گذشته یاد میکنن ، حسِ افسوس رو باید تداعی کنه. و در نهایت در این داستان هر سه نفر ، تنها ـن ، جوونی که 10 سال توی یک اتاق نشسته و دو پیرمرد که شبا میان پارک و مشخص نیست چیکار میکنن ، این به نظرم ، نا امیدی رو هم تداعی میکنه ، دو نسل ، که نا امید ـن و البته هیچکس به خودش نگاه نمیکنه.
    فکر میکنم دلیلش اینه که خواننده رو به این سمت نبردم که جزئیاتِ داستان رو توجه کنه ، که البته سعی کردم در این داستان اصلاح بشه. و مجدداً ممنون به خاطرِ نقدِ خوبتون.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Baharaleph نمایش پست ها
    قلم زیبا و روانی دارین واقعا :)
    به یقین ، خوب خواندن از طرفِ شما بوده و البته ناشی از لطفِ زیادتون.
    مانا باشید.

  12. 6
  13. #7
    یـاوانـا
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/27
    محل سکونت
    ایران.کرمان
    نوشته ها
    480
    3,064
    6,132
    [QUOTE=AminZ;62115]ممنون از لطفتون ، و وقتی که برای خوانش و بالطبع ـش برای نقد گذاشتین ، ممنون.
    غیرِ مستقیم چیزی رو مطرح کردین که فکر کنم ایراده اصلی ـه داستان بوده. هسته ی مرکزی ـه داستان ، "قضاوت" نبود ، درواقع این یکی از لایه ها بود ، اما شاکله ی اصلی نبود.
    میگن وقتی نویسنده مجبور بشه داستانش رو توضیح بده ، یعنی داستان به شدت ضعیف بوده ، که خودمم همچین فکری میکنم البته !
    اگر مقصود فقط قضاوت بود ، نامِ داستان و دیالوگ ها بی معنی بود ، و در داستانِ کوتاه ، عنصرِ بی معنی ، باگه بزرگیه :(.
    اولِ داستان وقتی گفته میشه دو نفر هر شب میان به پارک و اونجا معلوم نیست چیکار میکنن ، هدف تصویر و فضا سازی ـه ، دو نفری که هر شب میان پارک ، و تنها میشینن رو سکو ها ، حس تنهایی میده . و وقتی مدام از گذشته یاد میکنن ، حسِ افسوس رو باید تداعی کنه. و در نهایت در این داستان هر سه نفر ، تنها ـن ، جوونی که 10 سال توی یک اتاق نشسته و دو پیرمرد که شبا میان پارک و مشخص نیست چیکار میکنن ، این به نظرم ، نا امیدی رو هم تداعی میکنه ، دو نسل ، که نا امید ـن و البته هیچکس به خودش نگاه نمیکنه.
    فکر میکنم دلیلش اینه که خواننده رو به این سمت نبردم که جزئیاتِ داستان رو توجه کنه ، که البته سعی کردم در این داستان اصلاح بشه. و مجدداً ممنون به خاطرِ نقدِ خوبتون.





    پس شاید من برداشت اشتباه کردم و منظور رو درست نفهمیدم :)

    هیچوقت فراموش نمیکنم
    :)
  14. 4
  15. #8
    نیم تاج ایزدپناه
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    تهران خاکستری
    نوشته ها
    277
    2,842
    3,727
    امان از قضاوت!
    خیلی خوب بود
    ممنون
    او در راه آهن بود ؛ پس آخرین ایستگاه بلندترین خیابان شهر ، اینجاست .
    - رمان ایستگاه آخر
    لینک رمان:
    http://forum.cafeghalam.com/thread2990.html
    لینک نقد:
    http://forum.cafeghalam.com/thread3042.html
    برای ارتباط با من و دیدن تصاویر شخصیت ها به این آدرس مراجعه شود:
    https://instagram.com/download/?r=563452248
    @damn_things
  16. 3
  17. #9
    بیتا۲۲
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    2016/11/25
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    500
    13,203
    5,358
    واقعاکه قضاوت چه کارزشتیه...
    بابچه هاموافقم زیبابودوقلم رو ونی دارین خوشم اومدکه پیچیدش نکرده بودین
  18. 1
  19. #10
    Banooy nazz
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/05/04
    محل سکونت
    ناکجاآباد
    نوشته ها
    102
    405
    510
    چقدر خوب قبل قضاوت یه بار ماجرا رو از نظر بقیه نگاه کنیم شاید اونوقت به خودمون دیگه اجازه ندیم کسی رو زیرسوال ببریم ...
    مرسی عزیزم قلمت بیست بود..
    سردش بود ،

    خودم را سوزاندم..!

    گرمش که شد..

    با خاکسترم نوشت:

    خداحافظ##


    لینک رمانم:

    http://forum.cafeghalam.com/thread729.html


  20. 2
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq