ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 21
  1. #1
    بلوط
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/05/24
    نوشته ها
    72
    840
    805

    Emoji 7 تمرین روان نویسی ..

    سلام
    راستش داشتم چند تا از رمان های خوب کافه رو مطالعه می کردم ، اول بعضی از رمان ها موضوع خیلی جذاب و با کششی نداشت اما نویسنده انقدر روان و ملموس نوشته بود که آدم میخواست ادامه اش رو بخونه درعوض بعضی رمان ها رو که میخونی با موضوع جالبی رو به رو میشی اما قلم نویسنده خیلی روان نیست و کشش نداره و من تازه به این نتیجه رسیدم که قلم خیلی بیشتر از حتی موضوع تو نوشته خودشو نشون میده و البته من از نظر خودم قلم خیلی خوبی ندارم


    و مشکل اصلی هم این هست که که برای داشتن قلمی روان و ملموس وجذاب از نظر من باید و نبایدی وجود نداره ، مثلا نمیشه گفت اگه این کار رو بکنی و این کار رو نکنی شیوه ی نگارشت ملموس ترمیشه و بهترمیتونی حالت ها و شرایط و حس رو داخل رمانتو انتقال بدی بلکه بیشتر به صورت عملی میتونم قلممون رو بهبود بدیم ...
    خب امروز میخوام یه تمرین یا همون مشق دوران ابتدایی بهتون بدم تا کاستی های قلممون رو پیدا کنیم . من یه موضوع میدم هر کسی جداگانه انگار که پارتی از رمانشه این موضوع رو نگارش میکنه و در اخر با همدیگر مقایسه میکنیم تا اشتباهات و نارسایی های توصیفاتمونو پیدا کنیم ...
    خواهش میکنم از همه ی نویسنده ها تو این موضوع شرکت کنن مخصوصا نویسنده های خوب و لول بالا .... بلخره باید چند تا نوشته ی خوبم باشه که ما سطح پایین ها نوشتمونو باهاشون مقایسه کنیم
    و در آخر دوسان خواهشا تقلب نکنید از رو دست همدیگه ...
    حالا موضوع : از زبان شخص اوله ،شما یه دختر 22 -23 ساله هستین ، که بخاطر مشکل مالی تا نصف شب پایان نامه ی همکلاسیتون رو تایپ میکردین و صبح خواب موندین و دیر در محل کار حاضر شدید و باید به رئیس شرکت که آدم بد اخلاق و ایراد گیری هم هست جوابگو باشید ...
    ببینم چیکار می کنید ، خودمم حتما مینویسم
  2. 37
  3. #2
    بلوط
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/05/24
    نوشته ها
    72
    840
    805
    کرایه تاکسی را حساب می کنم و قدم در ساختمان شرکت میگذارم ، پیرمرد نگهبان با آن یونیفرم آبی رنگش سر به زیر انداخته سرگرم کار کردن است ؛ با دو خودم را به آسانسور می رسانم و دکمه ی طبقه ی سه را می فشارم ، از آینه ی برنز آسانسور نگاهی به خودم می اندازم ، با آن چشمای پف کرده و مقنعه ی نا مرتب نوبری شده ام ، دستی به مقنعه ام میکشم ووارد میشوم و بی درنگ پشت میز همیشگی ام می نشینم ، از آخر کریدور مهندس رحیمی را میبینم که به سمتم می آید سرجایم سیخ میشوم و با بدجنسی خودم را مشغول نشان میدهم .
    نزدیک میزم که میشود از جا بلند میشو و سلامی میدهم ...
    - سلام سرکار خانوم ساعت خواب ...
    در دل آهی میکشم ... از کجا فهمید خواب ماندم ؟
    حالا که دستم را خوانده دروغ فایده نداره ...

    • راستش مهندس دیشب یه کاری پیش اومد که مجبور شدم تا دیروقت بیدار بمونم
    • همه جا مرسومه که منشی زودتر از سایر کارمندها تو شرکت حاضر بشه اما شما ...


    حرفش را قطع می کنم : من معذرت میخوام جناب مهندس ... قول میدم دیگه تکرار نشه ...
    لبخند موزیانه ای روی لبش مینشیند : اگر دیگه ای در کار باشه ...
    صورتم در هم میرود : منظورتون چیه ؟
    لبخندش محو میشود و گره ای بین ابروانش می نشیند ...

    • بفرمایید برای تسویه حساب


    دوست داشتین ادامشوبخونین ؟ اگ اینطور باشه یعنی نوشته ام روان بوده توصیفاتم به جا ...
    منتظرم شما بنویسین ...
    میتونین اشکالات من یا بقیه رو بگین ...
  4. 19
  5. #3
    یـاوانـا
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/27
    محل سکونت
    ایران.کرمان
    نوشته ها
    480
    3,064
    6,132
    وارد شرکت شدم و بی خیال از دور و اطرافم سر جایم نشستم. کامپیوتر را روشن و شروع به تایپ کردم.
    _خانم دادگر!
    با شنیدن این صدای محکم و خشن سرم به طاق خورد و ذرین بخش را دیدم که شبیه یک سیب قرمز لهیده بهم نگاه میکند. ولی به جای اینکه خودم را ببازم، قد راست کردم و گفتم: بله آقای ذرین بخش؟
    با نگاهش نفوذ کرد به چشم هایم و برای لحظه ای بدنم یخ زد.
    _ساعت رو نگاه کردین؟
    با پررویی گفتم: نه، اینقدر با عجله اومدم که اصلا نشد ساعت رو ببینم. چیشده؟ خاک گرفته؟
    ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت: ساعت دهه خانم عزیز!
    _اوه... ممنون که ساعت رو بهم گفتین.
    با فریاد گفت: شما اخراجی!
    با شنیدن فریادش من به دیوار چسبیدم و بقیه به دنبال پناهگاهی گشتند. حالا دیگر پررویی کافی بود و باید از جادوی اشک هایم استفاده میکردم. به ثانیه نکشید که صورتم جمع و خیس شد.
    _آقای ذرین بخش! بخدا دیشب تا صبح داشتم پایان نامه ی همکلاسی مو تایپ میکردم. آخه این حقوقی که اینجا میگیرم کفاف زندگیمو نمیده. باید صدتا کار انجام بدم تا بتونم توی این شهر غریب زندگی کنم. شما چه میدونین بچه شهرستانی که توی یه شهر غریب درس میخونه یعنی چی! شما پول پارو میکنی... رئیسی... سروری... آخه درسته من رو از نون خوردن بندازین؟ تا حالا ازم کم کاری دیدین؟ من که همش به موقع میام. حالا یه بار دیر شد...
    بدن خشک شده اش را تکان داد که باعث شد شکاف بین دهانش هم باز شود.
    _خانم دادگر! چرا اینجوری میکنین؟ اشکاتونو پاک کنین.
    و من شدت گریه ام را به هق هق رساندم و گفتم: یعنی اخراجم نمیکنین؟
    _نه، میتونین سر کارتون بمونین.
    با هق هق گفتم: میشه یه دستمال بدین؟
    یک دستمال خوشکل سبز از جیبش در آورد و به طرفم گرفت. دستمال را روی صورتم نشاندم و در حالی که لبخند مرموزی میزدم، رفتن او به اتاقش را تماشا میکردم.



    از دوتا شخصیتهای رمان خودم استفاده کردم
  6. 17
  7. #4
    matinazimifashi
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/05/10
    محل سکونت
    زیر اسمون
    نوشته ها
    279
    3,932
    4,265
    چشمهایم از شدت خستگی و بی خوابی می سوختند,امام از این دنیای جفا پیشه که‌ آدم را وادار می کند برای یک لقمه نان،دست به کارهای محیر الوقوع بزند.نگاهم را از شیشه تاکسی به شهر شلوغ و پر از همهمه مان می اندازم.مجبور شدم امروز را به خاطر خواب ماندنم،تاکسی بگیرم.وگرنه من بی پول را چه به تاکسی!با توقف تاکسی سریع کرایه را حساب می کنم و خودم را به آسانسور شرکت می رسانم.همین که آسانسور باز می شود خودم را به درونش می اندازم و سریع دکمه پنج را لمس می کنم.دلشوره عجیبی به جانم چنگ می زند.می دانم این بار از دست تنبیه نمی توانم در بروم.دهانم خشک شده و زبانم به سقف دهانم چسبیده است!با رسیدن به طبقه پنجم سریع خودم را به میزم می رسانم و سعی می کنم تا نقاب آرامش را روی صورت پر از استرسم بزنم.
    نفسی می گیرم و سعی می کنم خودم را با پرونده های روی میز سرگرم کنم.صدای فریاد مهندس اسدی باعث می شود خون در رگهایم یخ بزند.عرق سردی روی پیشانی ام می نشیند و نفس در سینه ام حبس می شود.به سختی از جایم بر می خیزم.جانی در تنم باقی نمانده است
    نگاه برزخی مهندس روی من ثابت شده است.
    _چه عجب تشریف آوردید!
    به سختی لب می زنم.
    _من،دیگه...ت...تکرار نمی شده!
    پوزخند می زند.
    _معلوم که تکرار نمی شده,چون از امروز به بعد جای تو اینجا نیست!
    آخرین بند آرزویم برای ادامه حیات پاره می شود.لعنت بر این زندگی و تقدیر شوم.مهندس با قدم های محکم به سمت اتاقش می رود و من مسخ شده سر جایم خشکم زده است.
  8. 17
  9. #5
    parivash.s.v
    مدیر ارشد بخش خبرگزاری
    مدیر ارشد بخش گالری تصاویر
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/25
    محل سکونت
    نژادکُرد-دیارگروس
    نوشته ها
    337
    455
    372

    Emoji 18

    با سکندری دومی که خوردم، کیفم از دستم پرت شد و محتویات جزوه دوستم از دستم پرت شد زمین و خودم هم با زانو، پخش زمین شدم. میخواستم شماره گذاریشان کنم اما، ثانیه به ثانیه عقب می انداختمش! این هم نتیجه اش...دو ثانیه در همان حالت ماندم و از آن زمانِ گذشته، بخشی از آن را مغزم اختصاص داد به اتفاقاتی که قرار بود تا چند دقیقه دیگر رخ بدهد! اینکه با زانو های ساییده، جزوه های نامرتب، مقنعه کج و معوج و یونیفرم خاکی، سربه زیر فرم تسویه حسابم را به حسابداری ببرم و از آنجا که رئیس شرکت رابین هودِ دوران بچگی نبود، هیچ برایش مهم نبود کارمندش بخاطر مشکل مالی تا دیر وقت اضافه کار کرده و خواب مانده و همین باعث تاخیر ورودش در محیط کار رسمی اش میشود!
    فکر و خیال راه به جایی نمی برد. کاری بود که شده بود. پس بهتر بود به جای وقت تلف کردن، حرکتی میکردم تا شاید از این ستون به آن ستون برایم فرجی می شد.
    بلند شدم. دست هایم را دو سه باری به هم ساییدم تا احیانا خاک هایی اگر روی سطح پوستم مانده باشد، در هوا تجزیه شود. دستی به مانتویم کشیدم و چشمانم را لیز دادم سمت زانو هایم. انگاری مغزم زیادی اغراق کرده بود چون زیادی ساییده نشده بود. وقت را تلف نکردم و روی پاهایم نشستم و شروع کردم به جمع کردنِ جزوه ها.
    مشغول بودم که طرح دستی آشنا، زودتراز من دستش را حرکت دادو کاغذ زیر دستم را برداشت و همزمان صدایش بلند شد:
    -سلام. اجازه بدین کمکتون کنم.
    با دهانِ باز، چرخشی به سرم دادم و بلندش کردم که ببینم چه کسی میخواهد کمکم کند که اخم هایم در هم رفت. بلافاصله دستش را پس زدم و گفتم:
    -لازم نکرده، خودم از پَسش بر میام!
    شانه ای بالا انداخت و بلند شد. حین اینکه دور میشد گفت:
    -پس جواب بابا رو هم خودت باید بدی! تاخیرت رو این بار نمی بخشه! بالا منتظرتم....
    چشمکی زد و من را تا مرز منفجر شدن رساند.....
  10. 15
  11. #6
    Biela
    منتقد رمان
    تیم منتقدان رمان
    تاریخ عضویت
    2016/10/09
    محل سکونت
    در پستوے خاطرہ ها
    نوشته ها
    225
    4,732
    2,514
    دخترک چشم های لبریز از اشکش را به چشمان مرد خشمگین روبرویش دوخت: متاسفم!
    مرد از خشم نفس نفس میزد: خانم تاسف شما به چه در من میخوره؟
    سعی کرد بغضش را فرو بنشاند: من به این کار احتیاج دارم..لطفا...
    بغض سنگین در گلویش، اجازه ادامه صحبتش را نمیداد.
    مرد مشتی به روی میز روبرویش کوبید: من یکی از مهمترین قراردادهام رو از دست دادم خانم!
    تمام شهامت از دست رفته اش را جمع کرد و در چشم هایش زل زد: با اخراج من چیزی حل میشه؟
    مرد به یکباره آرام گرفت. از گستاخی سخن دخترک بود یا از زیبایی نفس گیر چشمانش؟
    ویرایش توسط Biela : 2017/01/31 در ساعت 18:17
    وقتتان را بیهوده صرف نکنید :]
    دورانِ گَزَند| زَخمِ ناسور |زَنگار | مَرگـِ مُزمِن


  12. 15
  13. #7
    نیاوفر(98ia)
    ویراستار رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تاریخ عضویت
    2016/12/29
    محل سکونت
    کاشان
    نوشته ها
    160
    1,538
    1,266
    دستی روی مقنعه ام کشیدم که با پنیر نون در دستم همرنگ شد.....بفرما حالا اینم از بی انظباتی تو
    نگاه خانمی که کنارم توی تاکسی نشسته بود اول به مقنعه ام و بعد به خودم نشست......بی اراده خنده ی گلگشادی زدم و نون را با تمام پرویی به کل داخل دهانم کردم گشنه بودم و شکم که دیگر دیر کردن یا نکردن برایش مهم نبود ..با دستمال در ون جیبم که مال نمیدانم چند وقت پیش بود صورتم را پاک کردم که نگاهم روی ساعت ماشین تاکسی افتاد
    ـ اقا یکم تند تر میرید
    ـ اروم تر.....خب باشه تند میرم
    سرمو تکونی داادم و مثل مادر بزرگم دستامو تویهم میکشیدم و استرسم را باز به بیرون نشر میدادم ..لب به دندان گرفتم و حرکاتی که می توانست افخمی بعد از دیر کرد دوباره ی من انجام دهد را به یاد می اوردم....بدترینش اخراج بود که معلوم نبود سرنوشت من با این اخراجی به چی برسد دستمو بلند کردم آرم زدم توی سرم
    : اخه تو که میدونی روزای کاری باید شب زودتر بخوابی... خب کار داشتم نه؟
    سرمو به سمت آسمون گرفتم و گفتم: خداجون نوکرتم....تو که از چاه وچوله های زندگیم خبر داری ..دیدی که دیشب برای یک قرون پول چقدر خودمو به در و دیوار زدم تا پایان نامه ی این همکلاسیمو بنویسم ... خدا نزنی دربه داغونم کنی
    ـ بفرما
    با شنیدن بفرمایی راننده تند از ماشین پریدم پایین و آب دهنم رو با دیدن ماشین راننده ی افخمی قورت دادم : خدا به دادم برسه
    ساعتم رو نگاهی انداختم که میشد دقیقا دوساعت و یک دقیقه دیر کرده بودم . کارم ساختس و تمام فقط این صورت مظلوم واشک و اه و گریه روباید راه بندازم وگرنه چیزی ندارم که رو کنم
    دسته ی کیفم رو از استرس توی دستم پیچ تاب میدادم و بعد قدم برای دویدن به داخل شرکت بلند کردم کلید طبقه سوم رو زدم و نگاهی از در آسانسوربه خودم کردم ... نگاه کن رنگم شده گچ دیوار زبونم رو کنار لبم کشیدم تا پنیر رو از کناره هاش پاک کنم
    نگاهی به آسانسور کردم که تکونی نخورده بود ولش کردم و برای رسیدن به دفتر پله ها رو ترجیح دادم: اخ افخمی انشالله دستشویی باشی اصلا کاش هنوز برای رسید به دفتر خودت نیومده باشی..اخه اخلاقم نداری که
    دستم رو روی نرده ها گذاشتم ونگاهی به پله های بلند کردم و کیفم را دور شونم محکم نگه داشتم وتندتند دوپله به در رسیدم که نگاهم افتاد به آسانسور باز بود: معلوم نیست کدوم احمقی این سطل آشغال رو بین در گذاشته.....اخه احمق..
    ـ من گذاشتم
    با شنیدن صدایس عصبی کسی که نمیتونست جز افخمی باشه آبی که دیگه توی دهنم نبود رو فرستادم پایین و برگشتم..پاهام می لرزید دیگه
    ـ عجب حرکتی اقای افخمی.... آفرین .. خوبه
    وباپرویی تمام به سمت در رفتم: باجازه برم داخل
    ـ کجا میخوای بری
    نگاهی توی صورتش کردم به سمت میز اشاره کردم: سرکار دیگه...خودتون گفتید کار رو با حرف زیاد عقب نندازید
    ـ خب کدوم کار منظورم
    خندیدم خواستم دستمو بلند کردم و بزن توی شونش تا جوابش رو بدم .. که تازه فهمیدم در چه شرایطی هستم
    ـ منشی گری..فراموشی چیزی گرفتید؟
    ـ حالا واستا اینجا معلوم کنم کار تو چیه
    پامو بلند کردم و گذاشتم داخل که با کفشش لگد زد به پام: قدم به داخل نمیزاری
    ـ شما که منو استخدام نکردی
    ـ عه اینطوریاست؟
    سرمو تکون دادم و به چهار چوب در تکیه دادم
    ـ درست واستا
    دستمو روی مانتوم کشیدم و افخمی به سمت داخل شرکت رفت ...سرم رو کمی داخل کردم و داخل رو نگاه کنم دستام دیگه از لرزش رعشه میرفت و نمیشد تکون بخوره...خدا قربونت برم اخراج نشم ها
    ویرایش توسط نیاوفر(98ia) : 2017/01/29 در ساعت 20:22
    یک جای کار می لنگد
    یا زنگ در خراب است

    یا گوشی تلفن وگرنه
    بعید می دانم
    تو فراموشم کرده باشی...

    خاطره کشاورز


    اینستا:
    narges.toronto
    به اولی ها هم اعــتماد کنید

    رمان سختی مرا فراموش کن
    کانال رمانم در تلگرام:https://t.me/joinchat/AAAAAD9fN3di2MzJS6HCrw

  14. 9
  15. #8
    لی لی پوت
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/12/18
    نوشته ها
    71
    152
    640
    -به به خانوم مستوفی بالاخره تشریف فرما شدین؟
    دستم خشک می شود روی دستگیرۀ در، با شنیدن صدای رنگ گرفته از لحن عصبانی آقای رئیس. روی پا می چرخم و دست راستم مشت می شود با دیدن ابروهای به گره نشستۀ مرد عبوس و بدخلق یک صبح نو رسیدۀ دیگر. بزاق دهانم را قورت می دهم و حلق بی نصیب مانده از نوشیدنی گرم ِهمیشگی تلخی اش را سرازیر می کند درون اعماق وجودِ تازه برگشته از دنیای هفت پادشاه ها .
    -ببخشید دیشب یه مشکلی پیش اومد تا دیروقت بیدار بودم.
    یک قدم جلو می آید و دست هایش را در جیب شلوار مشکی رنگش غلاف می کند و نگاه عصیان شده اش را بی مهابا می پاشد روی تن خسته تر از همیشه.
    -مثل اینکه هشدارهای منو تو خونه جا گذاشتین و به جای اون خواب اول صبح تون و همراه آوردین؟
    پلک های پف کرده ام برای چند لحظه مشت می شود و ذهن شلوغ و آشفته ام به یاد می آورد حساسیت جناب رئیس را، که متنفر است از توجیح هرگونه قصور و اشتباهی هرچند کوچک.
    -قصد توجیح ندارم ولی امروز واقعاً نتونستم زودتر از معمول ِهمیشگی خودم و به اداره برسونم.
    اضطراب و نگرانی چه جولان می دهد در این تن خسته و نحیف. چند نفر به یک نفر بی انصاف ها. چشم هایش را تنگ می کند و با صدایی خفته غرولند می کند:
    -هیچ می دونید امروز صبح برای پیدا کردن یه پرونده چقدر علاف شدیم؟ با یک ساعت تأخیر شما کار چند نفر عقب افتاده؟
    دست چپم بالا می آید و مقنعه مشکی ام را نوازش می کند. هنوز هم کلمات جا گرفته در سر انگشتان را حس می کنم، چه زود این دست ها عادت کرده اند به تایپ سریع کلمات قطار شده در یک پروژه چند صد صفحه ای.
    ویرایش توسط لی لی پوت : 2017/01/30 در ساعت 09:47
  16. 12
  17. #9
    (sin.noon(leyli
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/08/08
    محل سکونت
    همینجا
    نوشته ها
    76
    1,134
    545
    _ سلام ببخشید...که دیر شد. رئیس نیومده نه؟ خب خدا رو شکر برم سر کارم تا نیومده.
    ای بابا مینا چرا هی داره چشم و ابرو میاد!
    _ چی میگی تو؟ این ادا ها رو در نیار زشته جلو کارمندا
    + خانم نمازی!
    با صداش سر جام میخکوب شدم و با چشمای از حدقه در اومده برگشتم سمت صدا. آب جمع شده تو گلمو فرستادم پایین و گفتم:
    _ بله؟
    + بازم تاخیر؟ بازم تاخیر؟ بازم تاخیر؟ مگه مسخره بازیه خانم؟
    _ بله
    +بله؟
    _ اِ چیز...نه منظورم اینکه بله یعنی بله دیر شد متاسفانه
    + لطفا تشریف بیارید دفتر مدیریت
    _ قول میدم دیگه تکرار نشه
    + میشه خانم میشه پس لطفا تشریف بیارید
    همراه رییس وارد دفتر شدم. نگاه کن تو رو خدا چه ژستی هم گرفته واسه من!
    _ خانم نمازی به یک شرط حکم اخراجتون رو صادر نمیکنم
    زیر لب غرزدم که: ای بابا اینم واسه ما شرطی شده! خدایا هیچ کس و محتاج این افراد شرطی نکن. حالا چه شرطیه خدایا!
    + خانم نمازی متوجه شدید؟
    _ بله بله میشنوم
    خیلی جدی صندلیشو به میز نزدیکتر کرد و دستاشو روی میز گذاشت و بهم گره زد. بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد:
    + من دوتا سوال از شما میپرسم...اگه شما به این پرسش ها پاسخ درست و منطقی بدید به طوری که من قانع بشم. شما علاوه براینکه اخراج نمیشید میتونید هر موقع که دلتون خواست سر کار حاضر بشید.
    _ شوخی میکنید آقای بهزاد؟
    + خیر خانم نمازی کاملا جدی عرض کردم.
    _ صحیح! قبوله
    + و اما اگه پاسخ ندید اخراج میشید بدون حقوق کارکردتون در این مدت
    _ اِ؟ این ناعادلانه اس!
    + بحث رو فلسفیش نکنید. یادتون نره که خودتون با این موضوع موافقت کردید.
    تو دلم گفتم: بله متوجهم آقای لفظ قلم...یعنی سوالاش چی میتونه باشه!
    یه لبخند زیرکانه روی لبش جا خوش کرده بود. معلوم بود میخواد منو به چالش بکشه اونم چالش هااااا!
    فرشته یادت نره تو هم یکی از باهوش ترین های دانشگاه بودی فقط به خاطر مشکل مالی از دانشگاه انصراف دادی.
    _ خیله خب بپرسید
    ....
    ویرایش توسط (sin.noon(leyli : 2017/01/29 در ساعت 20:45
  18. 11
  19. #10
    فریده هاشمی
    منتقد رمان
    تیم منتقدان رمان
    تیم ویراستاران رمان
    تاریخ عضویت
    2016/08/19
    محل سکونت
    Green Gabels
    نوشته ها
    223
    2,278
    1,231
    بعد از تایپ آخرین عبارت، کامپیوتر زهوار در رفته را خاموش کردم و در حین خمیازه کشیدن، دستی پشت گردنم کشیده و نگاهم را به ساعت دیواری دوختم. از این که حداقل به اندازه ی چرتی دو ساعته وقت دارم، لبخندی کنج لبم نشست. فکر این که هنوز از تایپِ پایان نامه ی یکی از بچه مایه دارها فارغ نشدم باید در شرکتِ مرفه بی دردِ دیگری مشغول تایپ شوم، ضدحال مزخرفی بود. انگار که اول تایپیست بودم و بعد دست و پا در آوردم! پلک هایم بیشتر از این کششِ باز بودن نداشتند و به خواب عمیقی فرو رفتم... از صدای جیغ و عربده و شکستنِ ظروف که انگار بیخ گوشم بود، سیخ سرجایم نشستم و هراسان دست روی قلبم گذاشتم و بی اراده نگاهم کشیده شد سمتِ ساعت دیواری. اگر همین الان سوار جت می شدم هم، به موقع نمی رسیدم! معلوم نبود اگر دعوای همیشگی زوجِ آن سوی دیوار نبود، تا کی خرس وار می خوابیدم! نگاهی به لباس های تنم انداختم، بلوزی زرد و شلوار لی رنگ و رو رفته ای -که از دیشب در نیاورده بودم- به تن داشتم، شتابان به سمت کمد رفتم و تنها مانتوی بی وصله ام را به تن کشیدم و مقنعه و کیفم را برداشته و دوان از خانه بیرون زدم و صدای "کجا مادر؟ بازم ناشتا؟!" گفتنِ مامان را سرسری با "بیرون یه چی می خورم" پاسخ دادم و حتی یادم رفت در آینه ی دم در نگاهی به سر و ریختم بیندازم. سر خیابان که رسیدم با دیدن اولین تاکسی و گفتن "دربست" روی صندلی عقب پریدم و تخمین زدم برای چند ساعت تاخیر داشتن. قیافه ی جدی و غضبناکِ رئیس را که تصور می کردم، قبض روح می شدم! راننده هم که با نگاه خیره اش بدتر از ترافیک روی اعصابم خط می کشید... ساختمان شرکت که نمایان شد، پیش از هرچیز دلم برای اسکناس های بی نوایی سوخت که باید بابتِ بی نظمی ام هدر می رفت! نفهمیدم چطور خودم را به طبقه ی پنجم رساندم. هرچند که با آسانسور آمده بودم اما به نفس نفس افتاده بودم. سالن طویل را رد کردم و دستم را روی دستگیره ی طلاییِ اتاقم گذاشتم و خواستم بازدمم را با آسودگی بیرون بفرستم که صدای عتاب آلود "چه عجب، بالاخره تشریف آوردید!" مهندس زند، مثل ناقوس مرگ گوشم را نواخت. با ترسِ دویده در چشم هایم برگشتم. پوزخندِ مسخره ای لبانش را کج کرد. دستی روی مقنعه ام کشیدم و آه از نهادم بلند شد. چپی پوشیده بودمش و دکمه های مانتو ام را جا به جا بسته بودم! به نگاه مغرورانه و سردِ مهندس میان سال خیره بودم و لحظه ای از ذهنم گذشت "اگر زیبا بودم! اگر لباس هایم مارک بود!" چه احترامی که نمی دیدم!... وقتی با لحنی محکم و مقتدرانه گفت" کارگزینی که می دونی کجاست!" به این فکر کردم "اگر عاشقم بود!" ... لعنت به هرچه ای کاش و اگر... لعنت به دلی که درد را نمی فهمد و لعنت به چشم های زمستانیِ او که به باران نگاهِ عاجزانه ام بی اعتناست!... قدم های خسته ام را برای تسویه حساب به اتاق آخر کشاندم و صدای آرام منشی را شنیدم که با نگاهی ترحم انگیز به من اشاره کرده و رو به خانوم سعیدی گفت "می خواست رفیقِ پسرش رو بیاره جاش، دنبال بهونه می گشت"...
    ​در حال تایپ: رهای اسیر... کافه شانزه لیزه

    www.instagram.com/farideh_hashemi74
  20. 15
صفحه 1 از 3 123 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 21

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq