ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12
  1. #1
    Admin
    مدیرکل سایت
    مدیر کل سایت
    تاریخ عضویت
    2016/04/11
    محل سکونت
    Neverland
    نوشته ها
    170
    898
    3,599

    Emoji 11 اشعار فارسی استاد شهریار

    شعر خوابی و خماریی از استاد محمد حسین شهریار

    دوش در خواب من آن لاله عذار آمده بود
    شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود

    در کهن گلشن طوفانزده خاطر من
    چمن پرسمن تازه بهار آمده بود

    سوسنستان که هم آهنگ صبا می رقصید
    غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود

    آسمان همره سنتور سکوت ابدی
    با منش خنده خورشید نثار آمده بود

    تیشه کوهکن افسانه شیرین میخواند
    هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود

    عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
    می درخشید بدان مژده که یار آمده بود

    سروناز من شیدا که نیامد در بر
    دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

    خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
    نا گه آن گنج روان راهگذار آمده بود

    لابه ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
    آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود

    چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
    روز پیری به لباس شب تار آمده بود

    مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
    روح من بود و پریشان به مزار آمده بود

    آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
    کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود

    شهریار این ورق از عمر چو درمی پیچید
    چون شکج خم زلفت به فشار آمده بود
  2. 6
  3. #2
    Admin
    مدیرکل سایت
    مدیر کل سایت
    تاریخ عضویت
    2016/04/11
    محل سکونت
    Neverland
    نوشته ها
    170
    898
    3,599
    شعر جلوه جانانه از استاد شهریار

    شمعی فروخت چهره که پروانه تو بود
    عقلی درید پرده که دیوانه تو بود

    خم فلک که چون مه و مهرش پیاله هاست
    خود جرعه نوش گردش پیمانه تو بود

    پیرخرد که منع جوانان کند ز می
    تابود خود سبو کش میخانه تو بود

    خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
    ته سفره خوار ریزش انبانه تو بود

    تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
    هر جا گذشت جلوه جانانه تو بود

    دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
    مرغان باغ را به لب افسانه تو بود

    هدهد گرفت رشته صحبت به دلکشی
    بازش سخن ز زلف تو و شانه تو بود

    برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
    کورا هوای دام تو و دانه تو بود

    بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
    هر چند آشنا همه بیگانه تو بود

    همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
    تا بانک صبح ناله مستانه تو بود
  4. 5
  5. #3
    Kiana
    مدیر ارشد بخش عمومی
    مدیر بیوگرافی
    مدیر موسیقی
    مدیر تاریخ و گردشگری
    تیم مدیران ارشد
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    318
    1,260
    706
    شعر خزان جاودانی از استاد شهریار

    مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
    تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد
    نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

    که وصال هم بلای شب انتظار دارد

    تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

    که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

    نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

    که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

    مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

    که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

    دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین

    چه ترانه های ه محزون که به یادگار دارد

    غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را

    غم یار بی خیال غم روزگار دارد

    گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

    چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

    دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
    نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
  6. 5
  7. #4
    Cigar Shokolati
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    شهر باران :)
    نوشته ها
    106
    313
    515
    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

    رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


    ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

    تو بمان و دگران وای به حال دگران


    رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

    هر چه آفاق بجویند کران تا به کران


    میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

    محرم ما نبود دیده کوته نظران


    دل چون آینه اهل صفا می شکنند

    که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران


    دل من دار که در زلف شکن در شکنت

    یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران


    گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

    لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران


    ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

    ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران


    سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

    کاین بود عاقبت کار جهان گذران


    شهریارا غم آوارگی و دربدری

    شورها در دلم انگیخته چون نوسفران


    دگران
  8. 4
  9. #5
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    چو در بستی به روی من به کوی صبر رو کردم
    چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

    فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
    سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

    ملول از نالهٔ بلبل مباش ای باغبان رفتم
    حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم

    صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
    ولی من باز پنهانی ترا هم آرزو کردم

    حراج عشق و تاراج جوانی وحشت پیری
    در این هنگامه هر کاری که کردم یاد او کردم

    استاد شهریار
  10. 5
  11. #6
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    راه کج بود نشد تا به دیارم برسم
    فال من خوب نیامد که به یارم برسم

    بی‌قراری رسیدن رمق از پایم برد
    نشد آخر سر ساعت به قرارم برسم

    شهریاری پر از اندوه ثریا هستم
    شاید آخر سر پیری به نگارم برسم

    استخوان سوز سیاهی زمستان شده‌ام
    بلکه نوروز بیاید به بهارم برسم

    عشق هرروز دلم را به کناری می‌برد
    عشق نگذاشت سرانجام به کارم برسم

    مرگ دل‌بستگی آخر دنیای من است
    می‌روم شاید روزی به مزارم برسم

    استاد شهریار
  12. 4
  13. #7
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    سلام ای یار دور از ما نشسته ؛
    سلام ای بدتر از ما دل شکسته !

    سلام ای آشنا همچون غریبان ؛
    سلام ای عشق من ، ای بهتر از جان !

    سلام سالار گلهای بهاری ؛
    سلام ای برتر از صوت قناری !

    سلام خورشید من در روز سردم ؛
    سلام ای مرهم و داروی دردم !

    سلام ای با وفا ای با مروت ؛
    سلام ای ساز و گیتار محبت !

    سلام کردم نگی در یاد ما نیست ؛
    سلام کردم نگی اهل وفا نیست !

    سلام کردم نگی تو بی وفایی ؛
    سلام کردم بگم خوب نیست جدایی !

    استاد شهریار
  14. 5
  15. #8
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
    وای بر من تن تنها و غم دنیایی

    تیرباران فلک فرصت آنم ندهد
    که چو تیر از جگر ریش برآرم وایی

    لاله ئی را که بر او داغ دورنگی پیداست
    حیف از ناله معصوم هزارآوایی

    آخرم رام نشد چشم غزالی وحشی
    گر چه انگیختم از هر غزلی غوغایی

    من همان شاهد شیرازم و نتوانی یافت
    در همه شهر به شیرینی من شیدایی

    تا نه از گریه شدم کور بیا ورنه چه سود
    از چراغی که بگیرند به نابینایی

    همه در خاطرم از شاهد رؤیائی خویش
    بگذرد خاطره با دلکشی رؤیایی

    گاه بر دورنمای افق از گوشه ابر
    با طلوع ملکی جلوه دهد سیمایی

    انعکاسی است بر آن گردش چشم آبی
    از جمال و عظمت چون افق دریایی

    دست با دوست در آغوش نه حد من و تست
    منم و حسرت بوسیدن خاک پایی

    شهریارا چه غم از غربت دنیای تن است
    گر برای دل خود ساخته ای دنیایی

    استاد شهریار
  16. 4
  17. #9
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    سپاه صبح زد از ماه خیمه تا ماهی
    ستاره کوکبه آفتاب خرگاهی

    به لاجورد افق ته کشیده برکه شب
    مه و ستاره طپیدن گرفته چون ماهی

    صلای رحلت شب داد وطلعت خورشید
    خروس دهکده از صیحه سحرگاهی

    به جستجوی تو ای صبح در شبان سیاه
    بسا که قافله آه کرده ام راهی

    نمانده چشمه آب بقا به ظلمت دهر
    بجز چراغ جمال بقیت اللهی

    برآی از افق ای مشعل هدایت شرق
    برآر گله این گمرهان ز گمراهی

    ز سایه ئی که به خاک افکنی خوشم چکنم
    همای عرش کجا و کبوتر چاهی

    بشارتی به خدا خواندن و خدا دیدن
    که این بشر همه خودبینی است و خودخواهی

    به گوش آنکه صدای خدا نمی شنود
    حدیث عشق من افسانه ئی بود واهی

    تو کوه و کاه چه دانی که شهریارا چیست
    به کوه محنت من بین و چهره کاهی

    استاد شهریار
  18. 5
  19. #10
    Yavar
    مدیر سابق
    مدیر سابق انجمن
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    ماکو
    نوشته ها
    105
    92
    377
    ماها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی
    نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی

    شد آه منت بدرقه راه و خطا شد
    کز بعد مسافر نفرستند سیاهی

    آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز
    سازم به قطار از عقب قافله راهی

    آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب
    بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی

    چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
    بازآئی و برهانیم از چشم به راهی

    دل گرچه مدامم هوس خط تو دارد
    لیک از تو خوشم با کرم گاه به گاهی

    تقدیر الهی چو پی سوختن ماست
    ما نیز بسازیم به تقدیر الهی

    تا خواب عدم کی رسد ای عمر شنیدیم
    افسانه این بی سر و ته قصه واهی

    استاد شهریار
  20. 2
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq