ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11
  1. #1
    Anita71
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2016/04/22
    نوشته ها
    7
    6
    159

    Emoji 16 دفتر خاطرات روزانه ...

    خیلی وقت بود من به انجمن نودهشتیا و بچه ها وابسته بودم ... شاید فعالیت چندانی توی خود انجمن نداشتم، اما نودهشتیا باعث شد من خواندن رمان رو شروع کنم. وقتی متوجه شدم جناب جوشنی فوت شدند خیلی ناراحت شدم. خدا روحشون رو شاد کنه.
    مدت ها توی گروه های مختلف رمان و قصه تلگرام عضو شدم تا بلکه جای خالی نودهشتیا رو برام پرکنه، تا اینکه دیروز هما جون این انجمن رو توی کانال رمان خودش معرفی کرد. خیلی خوشحالم که قراره دوباره بچه ها دور هم جمع بشن و باز ما یه انجمن خوب و صمیمی داشته باشیم.
    درسته تو نودهشتیا فعالیت چندانی نداشتم، اما دوست دارم اینجا جزو کاربرهای فعال باشم.
  2. 11
  3. #2
    .aram.
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2016/04/29
    نوشته ها
    1
    0
    4

    Emoji 9 خاطره نویـسی

    سلام ..
    جای این تاپیک پر خاطره اینجا خالی بود ..
    دوباره شروع کنیم خاطره نوشتنامونو :)
  4. 4
  5. #3
    golbahar
    طراح جلد
    تیم طراحان جلد رمان
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    محل سکونت
    آسمـون
    نوشته ها
    259
    3,425
    1,728
    اولین خاطره رو من می نویسم
    ++++++
    امروز هم یه روز عادی مثل روزای دیگه تنها فرقش این بود که یه چیزایی رو شنیدم که واقعا منو ناراحت کرد
    فرقش این بود که امروز تمام زنگ ها آزاد بودم و برای خودم توی حیاط مدرسه میگشتم
    یه فرق دیگه هم داشت برنامه ریزی برای فردا(روز معلم)
    ++++++
    خاطره فردا رو هم حتما مینویسم...
  6. 3
  7. #4
    زینب نظری
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2016/04/23
    نوشته ها
    5
    67
    37
    پری شب بارون بود اینجا ,هوا سرد,باد تند,صداهای وحشتناک از توی خیابون ,زیر پنجره اتاق ,فکرای ناجور توی سرم ,رفتم کنار آبجیم خوابیدم,چشامو بستم ,از ترس هی چشامو باز میکردم دور و بر و میپاییدم ,خوابمم نمیبرد ,رفتم سر وقت گوشی آبجیم که حواسم و پرت کنم به ی چیزی,انقد فکرو خیال نکنم ,هی با این گوشی ور رفتم تا سارژش رسید نزدیکای بیست و پنج .گفتم بی خیال بابا بخواب. دستم به شارژر نمیرسد افتاده بود اون سمت آبجیم ,صداش زدم هی شارژر بده ,یکی از چشماشو باز کرد گفت چیییی؟! گفتم شارژر ,شارژر رو بده ,یکم دنبالش گشت بعد با چشای بسته و توی اوج خواب دست برد برداشتش و گفت بیا . یهو چشمم افتاد به بشقاب توی دستش که شب توش ی چیزی خورده بود و گذاشته بود همونجا ,یعنی بشقاب رو جای شارژر دیدم ,تمام ترسام یادم رفت شروع کردم با صدای بلند خندیدن ,آبجیم ی لگد بهم زد که ساکت باش ,خفه شو ,یعنی تا بیست دقیقه زیر پتو داشتم میخندیدم اصلانفهمیدم که کی خوابم برد,صبح براش تعریف کردم ,غش کرده بود ,,,منم مدام میرفتم ی بشقاب میاوردم بهش میگفتم خب سوکت این کجاست باهاش موبایلم رو شارژ کنم
  8. 5
  9. #5
    asma.mohamadi
    کاربر تازه وارد
    تاریخ عضویت
    2016/05/03
    محل سکونت
    بندرعباس
    نوشته ها
    4
    0
    43
    چه خوب که همچین تایپکی هست.
    من که دیگه خاطره نوشتن تو دفتر رو گذاشتم کنار.هرچی دفتر خاطره داشتمم سوزوندم.از اونجایی که معلوم نیست دو دیقه دیگه زنده باشم یا نه با خودم گفت نکنه بعد مردنم برن سراغ دفتر خاطراتماینجوری که شرفم میره کف پام
    خلاصه خیلی خوبه این تایپک
    مهربونی هیچ هزینه ای نداره !
  10. 2
  11. #6
    delaraa
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/05/08
    محل سکونت
    کردستان
    نوشته ها
    37
    195
    182

    بهار دوست داشتنت...
    امسال هم درخت های دلم را
    به شکوفه نشاند!!!!!!
    اما نیستی به بار نشستن ان را ببینی
    چه شد؟
    دیگر شکوفه ها را دوست نداشتی....!!!؟؟؟؟

    نوزدهمین روز اردیبهشت

    خستم از خودم
    از ایمان نداشتنم
    از اینکه زندگیمو خراب کردم
    از اینکه حاظر به شروع نیستم
    از اینکه نابود کردم خودمو
    و
    و
    و
    دلم تنگ میشه گل من
    دیشب سعی کردم وقتی اسمت میاد بخندم
    بگم اره حقشه بزا یکم اذیتش کنن ،
    اجازه نمیدم بقیه بفهمن چه اتفاقی تو دلم میوفته ولی تاقت نیاوردم چنان ناخنمو تو پوست روی ساعدم فشار دادم ک پوستش کنده شد دلم ریش شد گفتم اشکالی نداره بزا اینجور بغضت بخوابه
    الان 24 ساعت گذشته هنوز زخمای دستم قرمزن یادگارته من دوسشون دارم :) رو به جنونم
    این روزا سعی میکنم شاد نشون بدم،اشکال نداره سعی میکنم بدون کمک کسی حال خودمو خوب کنم ، بلاخره موفق میشم.چهار رو پیش با یه مشاوری حرف زدم ببینم نظرش چی میشه سعی میکنم خود کمک خودم باشم...
    دیگه دوست ندارم بقیه کمک کنن من بهتر شم اینجوری از کسیم دلخور نمیشی
    دو روزه ترک چَت کردم خخخخ حسابی معتاد بودما نمیدونم جام حس میشه یا نه ولی کاش حس بشه :))))))))))))))))
    دارم تموم سعیمو میکنم به "اَبر" کمک کنم و در اخر راضیش کنم با مشاور تلفنی حرف بزنه و اخر سر اون اتفاقو هضم کنه
    این روزا مادر شوهر و عروس بدجور چپ افتادن باهم خدا کنه خوب شه

    خدایا اغوشت و ارامشت سهم منه
    یا حق
    #دل آرا


    ویرایش توسط delaraa : 2016/05/09 در ساعت 19:51
    کاش میشد
    برای وداع اخر
    نگاهت را قاب گرفت
    تکیه داد به کنج دیوار
    تا هر شامگاه
    به یاد عبور سرد پاییزیت
    در ان میشی ها
    غرق شد

    #دل ارا

  12. 3
  13. #7
    Razi93
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/04/27
    نوشته ها
    40
    41
    235
    سلام .خب راستش ما امروز امتحان هندسه داشتیم.فوق العاده افتضاح بود هرچی حساب کردم اگه خدا هم دو نمره مفتکی بندازه تو برگم آخرش شهریور باید چشمم به جمال مدرسه روشن بشه.دور از شوخی اگه نیفتم شانس آوردم
  14. 1
  15. #8
    کمند.صآد
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/05/23
    محل سکونت
    لایِ بازوهایِ یه مردِ عاشق ^^
    نوشته ها
    137
    907
    212

    Emoji 4 دفتر خاطرات روزانه

    خب سلام همگی!
    این تاپیکو میزنم واسه کسایی که عادت ندارن خاطراتشونو روی کاغذ بنویسن. اینجا میتونین به صورت مبهم، هر چی ک دلتون میخواد رو بنویسین.
    من تا ماه پیش عادت داشتم همه چیو تو دفترم بنویسم ولی از وقتی ک فهمیدم یه نفر یواشکی هر روز دفترمو میخونه، دیگه تصمیم گرفتم بریزم تو خودم. امروز خیلی پر شده بودم. با دیدن یه عکس، دیگه حالمو نفهمیدم و شروع کردم به گریه کردن. اینقدر گریه کردم ک حالم بد شد.
    چقدر دوست داشتم یه مشت بزنم به صورت دختری ک جای منو گرفته بود...ولی خودمو کنترل کردم. باید میفهمیدم ک دیگه من تو زندگی اون جایی ندارم.
    ولی خب، خیلی سخت بود!
    البته فک کنم فهمیدین درد من چیه و همچین مبهمم نبود خاطرم
    حالا شما...بنویسین و خالی شین!


    ‏يه ديالوگ بود تو لانتوري كه ميگفت:
    تو وجود هر كدوم از ما يه هيتلر هست يه ماندلا... جامعه س كه باعث ميشه كدومو بيرون بياريم!
    خوب تعريفمون كرد :)




    توصیه میشود : مرگِ مزمن | زنگار | دورانِ گزند
    پراکنده های ذهنم : مجموعه متون قهوۀ شیرین
  16. 1
  17. #9
    کمند.صآد
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/05/23
    محل سکونت
    لایِ بازوهایِ یه مردِ عاشق ^^
    نوشته ها
    137
    907
    212
    جمعه رفتیم امتحان نمونه دولتی دادیم. ریاضی و علومشو گند زدم ولی بقیه خیلی خوب بود. حالا نمیدونم قبول میشم یا نه! آخه خیلی سخت بود.
    این چند وقت همش خواب میبینم قبول شدم نمیدونم از استرسه...یا واقعیته!
    آخه من همیشه قبل از اینکه یه اتفاقی بیفته، قبلش خوابشو میبینم. و این چندبار درست از آب در اومده. مثلا چند وقت پیش خواب دیده بودم خونه دایی بابام آتیش گرفته. فردای اون روز، خونشون واقعا آتیش گرفت و همشون مردن
    چند وقت پیش هم خواب دیده بودم بابام کادو برام تبلت میخره، و دقیقا همون سال برام تبلت خرید!
    و کلی چیزای دیگه...
    حالا نمیدونم ایندفعه واقعا خوابم راسته یا نه. خدا کنه راست باشه! چون مادرم گفته " اگه قبول شی برات گوشی جدید میخریم "...چون گوشیم افتاد تو دریا و سوخت.
    دعااااا کنییییین


    ‏يه ديالوگ بود تو لانتوري كه ميگفت:
    تو وجود هر كدوم از ما يه هيتلر هست يه ماندلا... جامعه س كه باعث ميشه كدومو بيرون بياريم!
    خوب تعريفمون كرد :)




    توصیه میشود : مرگِ مزمن | زنگار | دورانِ گزند
    پراکنده های ذهنم : مجموعه متون قهوۀ شیرین
  18. 1
  19. #10
    Aliena
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    2016/06/19
    محل سکونت
    رشت
    نوشته ها
    524
    1,283
    1,889
    کوچ پرنده ها به من آموخت هوای رابطه که سرد شد، باید رفت.


    خب سلام. این مدتی که نودهشتیا نبود خیلی سخت گذشت! نه رمان درست حسابی، نه خاطره نوشتنی، نه مشاعره و...
    باز یه انجمن دیگه راه افتاد خیلی خوب شد. هر چند نودهشتیا یه چیز دیگه بود.
    خب بریم سراغ خاطره.
    والا کارنامه ها که اومدن ولی من هنوز نگرفتم. کلی استرس دارم که نکنه فیزیکو بیوفتم. دعا کنین حداقل ۷ نمره بگیرم. وای هروقت به این فکر می کنم که ممکنه شهریور امتحان بدم اعصابم خورد میشه و به خودم که میام می بینم تمام پوست لبمو کندم. آخه منو چه به تجربی؟! من باید هنر می خوندم.
    جدیدا عضو یه کانال شدم همش رمان می ذاره. تا الان دو تا رمان ازش خوندم. زندگی زناشویی و من ارباب تو ام.رمان اولی رو به اونایی که می خوان لاغر شن توصیه می کنم. چون فقط حرص می خورن. فـــقـــط. خودم هنوز که یادش میوفتم حرص می خورم کیلو کیلو دومی که فعلا تموم نکردم. اما قلم نویسنده جالب نیست. بگذریم از این که کلی غلط املایی داره! ولی داستانش خوبه.
    من هنوز موندم تو کار بعضیا! به چی خودشون می نازن؟!
    وای حوصلم سر رفته. همش تو خونه ام. دوستای روانیمم ماه رمضونو بهونه کردن دو زار به خودشون تکون نمیدن. از بس مومنن که نگو
    وای دیروز رفتم عشقمو دیدم آرتین کوچولو! وای انقدر تپلو شده که نگو. از همون روز اولم تپل بود اما الان بیشتر شده. اسمشو گذاشتم آلوچه (همون گوجه سبز) انقدر دلم می خواد گازش بگیرم اما نمیشه دوست دارم زودتر بزرگ شه حرف بزنه.
    اوووف نمی خواستم چیزی بنویسما. یهو همه کلمات خودشون اومدن.

    شب به خیر
    پاییز را دیدی؟ برگ هایی که رنگ عوض کردند، افتادند.
    ناشناس


    She's a poem full of paradox.
    4liena

    https://telegram.me/abiebanafsh
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 11

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq