[QUOTE=Sara.m8197;81114]مقدمه:

:باران بند امد ولی نبودن تو همچنان می بارد

باران بند امد ولی دوست داشتن توبند نمی اید

اسراف می کنم در دوست داشتنت

خدا اسراف کنندگان عاشق را دوست دارد

به نام یگانه هستی

اه لعنت به هرچی درس ودانشگاه هست پدرم دراومد

طاقت بیاردختراین ترم تموم میشه دیگه بااین استادنمی گیریم

حرفامون که تموم به سلف رسیدیم یه نگاهی توی سلف انداختم روبه مهسا گفتم:بروبشین تایه چیزی بگیرم بیام

واسه من شیرکاکائوبگیر

رفتم سمت یکی ازمیزهاکه نگاهم افتاد به میزبغلی اه مارازپونه بدش میاددم درخونش سبز میشه بازاین پسرای نچسب یه نگاه به پسرا انداختم (علی-فرهاد-امیر-مسعود)علی یه نگاه به من انداخت وبایه لبخندژکوندگفت:

به به خیار شورمون هم رسید

یه نگاه به سرتاپام انداختم یه تیپ سبزخیلی قشنگ یه نگاه تمسخرامیزبهشون انداختم وگفتم:

من اینجا خیارنمی بینم شمامی بینید

متعجب نگاهم کردند که ادامه دادم:ا

خه دیدم زیادی داریدنمک می ریزید گفتم شاید خیاردیدید

درکمال ناباوری گفت:

اختیارداری من خوئم نمکم نیازبه وجود خیارنیست

بایه دهن کجی رفتم سمت میزنشستم ازعصبانیت سرخ شده بودم دلم میخواست علی روباهمین دستام خفه کنم چنددقیقه بعد مهسااومدوبادیدن من گفت:

بازچیشده

بعدیه اشاراه به میزپسرا کردباعصبانیت گفتم:

هیچی پسره بیشعورلندهور بهم میگه خیارشورمون هم رسید

مهساهرهر زدزیرخنده باچشمانی گردودهنی بازنگاهش کردم

جک گفتم داری میخندی

مهساهمینطورکه داشت میخندیدگفت:نه ولی ازجک خنده دارتربود

یه نگاه عصبی بهش انداختم :

که گفت باشه بابا سگ نشو

شیرکاکائوهامون روخوردیم وبعدبه سمت کلاس رفتیم توراه علی اینا واستاده بودن علی یه چیزی انداخت زیرپاهام م زمین بلندشدم دیدم پوست موزبودویه نگاه بهش انداختم وباعصبانیت گفتم :

تودیگه چه جورادمی هستی

یه ادم جذاب

خیلی خودتوتحویل می گیری زیادیت نشه

نه شمانگران نباش

با یه دهن کجی به راهم ادامه دادم ومهساهم پشت سرم اومد

طوریت نشد

چراسرم دردگرفت پسره نکبت لندهور

اون هاروولشون کن عصربیکاری

اره چه طور

مادوشنبه خونه عموم دعوت هستیم می خوام لباس بخرم

باشه فقط ساعتشو بهم بگو

باشه

باتموم شدن حرفمون رسیدیم به کلاس رسیدیم واردکلاس شدیم هرکسی یه کاری می کرد نشستیم که نگاهم روی علی ثابت موند که داشت بااکیپشون واردکلاس می شد باید تلافی کنم تافکرنکنه کم اوردم چند دقیقه بعد ستاد اومد وشروع به درس دادن کرد بعد ازیک ساعت که درس داد باکلمه موفق باشید رفت بیرون درتمام مدت کلاس سنگینی نگاه علی روروی خودم حس کردم رفتم روبه روش گفتم :

اقای سلامی فکرنمی کنید شماپرروهستید

جوابم رونداد وخودش رومشغول صحبت بادوستاش نشون دادمهسادستم روکشید وباهم ازکلاس خارج شدیم سوارماشین شدیم وباهم رفتیم خانه ما مهسا منو رسوندوخودش رفت کلیدانداختم ورفتم داخل مامان داخل اشپزخانه بود سلام کردم که جوابم روداد دست انداختم دورگردنش وبوسیدمش داشتم می رفتم که باصدای مامان سرجام ایستادم

ایدا مامان جان دوهفته دیگه عقد دخترعموت هست اگه لباس نداری بروبخر

یه باشه ای گفتم وبه طرف اتاقم رفتم وارداتاق شدم سریع لباس عوض کردم رویتخت دراز کشیدم وخوابم برد با صدای اس گوشیم بیدارشدم مهسا بودنوشته بود:(ایداماده باش تایک ساعت دیگه دم درخونتون هستم)سریع بلندشدم ورفتم سرویس بهداشتی یه ابی به صورتم زدم اومدم بیرون ازداخل کمد یه مانتو صورتی کم رنگ باشلوارکتان صورتی باشال وکفش پوشیدم وجلوی ایینه نشستم به خودم نگاه کردم چشمای درشت به رنگ طوسی لب وبینی ریز وموهای طلایی یه رژلب پررنگ زدم یکم ریمل وخط چشم کشیدم وبه ارایشم پایان دادم عینک افتابیم روبرداشتم وازاتاق خارج شدم ازمامان خداحافظی کردم رفتم بیرون مهسا جلوی دربود سوارشدم وباهم به سمت پاساژراه افتادیم طبقه اول ودوم چیزجالبی پیدانکردیم طبقه سوم یه لباس چشمم روگرفت مهساروصدازدم وباهم داخل مغازه رفتیم فروشنده اون لباس سایزمهسارواورد مهسا لباس روگرفت ورفت داخل اتاق پروولباس روپوشید توفکربودم که باصدای مهسا به خودم اومدم رفتم داخل با دیدن مهسا زبانم بنداومدوای مهسا خیلی بهت میاد انگاربرای خودت دوخته شده یه لباس ابی اسمونی که دورگردن وسراستیناش باگیپورکارشده بود تاروی زانو

بسه بابا خوردی منو

باصدای مهسا دست ازانالیزش برداشتم وباخنده ازاتاق پرواومدم بیرون بعداز چند دقیقه مهساهم اومد بیرون پول لباس روحساب کرد وازمغازه زدیم بیرون چندمغازه جلوتر یه لباس توجهم رو جلب کردبامهسا رفتیم داخل مغازه

ببخشیدخانم میشه اون لباس سایزمنو بیارید

فروشنده رفت وبعداز2ثانه بالباس برگشت وارداتاق پرو شدم ولباس روپوشیدم یه لباس دکلته تاروی زانو به رنگ سفید که بارنگ پوستم ست بود مهساروصدازدم باذوق بهم نگاه می کرد

ایدانکبت خیلی بهت میاد

ابراز علاقت توحلقم برو بیرون تابیام

مهسارفت بیرون ومنم سریع لباس رودراوردم ورفتم بیرون پول لباس رو حساب کردم وبامهسا ازمغازه بیرون اومدیم یه نگاه باساعتم انداختم وروبه مهساگفتم:

مهسا ساعت 8هست بریم من یه کفش هم بخرم بعدبریم یه جاغذابخوریم

باشه بریم

جلوتریه مغازه کفش فروشی بود یه کفش نظرم رو جلب کرد رفتیم داخل فروشنده کفش روبرام اورد یه کفش پاشنه 5سانتی که روش یه پاپیون نقره ای داشتوخود کفش خاکستری بود که دور پا دور می خورد وکناربا بسته می شد .مهسا خیلی خوشش اومدخودم هم جذبش شده بودم پول کفش روحساب کردم واومدیم بیرون به سمت خروجی پاساژحرکت کردیم بعد ازچند دقیقه به ماشین رسیدیم سوارشدیم وحرکت کردیم وقتی به رستوران رسیدیم بامهسا ازاین طرف خیابون مسابقه گذاشتیم اینقدردویدیم که وقتی رسیدیم جلوی دررستوران خوردم به یک نفر سرم روبلندکردم اه من هرجا میرم باید اینو ملاقات کنم ایا

من:علیک سلام

علی :سلام

مهسا:سلام علی اقا

علی:سلام خانم ریاحی

من:مهسا راه بیوفت

بی تفاوت به علی راه افتادم بامهسا به سمت یه میز رفتیم همین که نشستیم گارسون اومد سفارشاتمون روگرفت من همبرهمراه نوشابه سفارش دادم مهسا هم پیتزاسفارش دادتوفکر بودم که باصدای مهسا به خودم اومدم

ایدا

هوم

هوم چیه بی شخصیت

بنال عسلم

بیادوتایی بریم مسافرت

بلههه مهساحالت خوبه

خواست چیزی بگه که گارسون اومد همین که گارسون اومدسافرشات روگزاشت ورفت مهسا دوباره شروع کرد

اره خوبم ببین ایدا حوصلم خیلی سررفته چندروزدیگه هم این ترم تموم میشه دوسه روزبریم شمال برگردیم

شماللللل

اره یواش تر

مهساجان خل من گاومون اونجا گم شده بریم پیداش کنیم

درهمین حین غذاهامون هم می خوردیم