ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی “ ورود به حساب” کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمیشود، اینجا را کلیک کنید.





نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4
  1. #1
    somi.kmr
    کاربر ثابت
    تاریخ عضویت
    2016/09/11
    محل سکونت
    شهری سراسر دورویی!..
    نوشته ها
    42
    798
    494

    داستان کوتاه عطرین | سمیه کمره ای | کاربر انجمن کافه قلم

    به نام خدا
    داستان کوتاه عطرین

    ...


    گوشی ُ خاموش کردم و کنار بالش گذاشتم. به فراز که به خاطر گلی که به تیم حریفش زده بود خوشحالی می کرد گفتم : آروم تر . می خوام بخوابم.
    آروم گرفت و صدای تلوزیون ُ کم کرد. پتو رو تا زیر گردنم کشیدم و زیرش مچاله شدم. هنوز چشمام گرم نشده بود که صدای شکسته شدن ظرفی باعث شد از جا بپرم. سریعاً وارد آشپزخونه شدم.
    نگاهی به تکه های بشقاب انداختم و عطرین ُ که داشت می لرزید از روی زمین بلند کردم.
    -هیــش... آآروم... آروم...
    تو بغل گرفتمش و محکم فشوردمش. بریده بریده نفس می کشید و تمام بدنش می لرزید. لبم ُ روی موهاش گذاشتم و پشتش ُ به آرومی نوازش کردم.
    -آروم عزیزم... آروم.. چیزی نیست...
    نگاهی به فراز که جلوی در وایساده بود و به ما نگاه می کرد انداختم و گفتم : برو بازیت ُ کن.
    رو گرفت و غم زده از آشپزخونه خارج شد. دست دراز کردمُ شیر آبُ بستم. عطرین همچنان می لرزید و نفساش خس خس می کرد. دستم ُ زیر زانوهاش بردم و دست دیگه ام ُ دور شونه اش حلقه کردم. بردمش داخل اتاقش ُ روی تخت خوابوندمش.
    خواستم ازش جدا شم که حلقه دستاش ُ دور گردنم محکم تر کرد.
    --داداشی...
    -فراز برو بیرون.
    دستای عطرین ُ از دور گردنم باز کردم و از کنارش بلند شدم. لرزشش بیشتر شد و روی تخت مچاله شد. از کشوی میزش کیسه دارو ها رو بیرون آوردم و صدا زدم: فراز یه لیوان آب بیار. زود باش.
    قرص مورد نظر ُ برداشتم و کنارش روی تخت نشستم .
    -عطرین... صدام ُ میشنوی؟ آبجی...
    خم شدم ُ شونه هاش ُ گرفتم. به زور بلندش کردم ُ دیگه نفسش در نمیومد. به زور می خواست ازم جدا شه. مشتاش ُ به سینه ام می کوبید و تلاش می کرد خودش ُ از دستام دور کنه.
    قرصُ به دهنش نزدیک کردم و به زحمت وارد دهانش کردم. لیوان آب ُ از دست فراز گرفتم ُ کمی آب به خوردش دادم. یکم دیگه که تقلا کرد، آروم شد. نفسش یواش یواش برگشت. آروم روی تخت خوابوندمش و چراغ ُ روشن کردم. رو تختی رو روش کشیدم و پای تخت نشستم.
    دست سردش ُ توی دستم گرفتم و با دست دیگه موهاش ُ از توی صورتش کنار زدم.
    -بخواب آبجی... بخواب عزیزم. ...
    فراز کنارم نشست و بغلم کرد. دست عطرین ُ رها کردم و فراز ُ روی پام نشوندم و با دست دیگه ام دوباره دست عطرین ُ گرفتم.
    رفته رفته آروم گرفت. نفساش به حالت طبیعی برگشت و لرزش تنش از بین رفت. اما همچنان سرد بود. دیگه کاملاً خواب بود. دستی روی سر فراز کشیدم و بغلش کردم . بلند شدم . برق اتاق ُ خاموش کردم و با فراز از اتاق خارج شدم.
    در اتاق ُ نبستم. ممکن بود با زم حالش بد شه.
    فراز ُ روی زمین گذاشتم ُ گفتم : برو بازی کن دیگه. صدای تلوزیون ُ زیاد نکن ها. عطرین بیدار میشه.
    --داداشی؟ آجی چرا خوب نمیشه پس؟
    لبام ُ تر کردم و برای اینکه هم قدش شم روی زانو هام نشستم.
    -کی گفته خوب نمیشه؟ زود زود خوب میشه.
    --قول میدی؟
    -آره که قول میدم.
    دیگه چیزی نگفت. رفتم داخل آشپز خونه. تکه های بشقاب شکسته رو جمع کردم و بقیه ظروف داخل سینک ُ شستم. داشتم دستام ُ آب می کشیدم که سر و صدای صاحب خونه باعث شد فراز هراسون خودش ُ به اتاق عطرین برسونه. من هم سریعاً دویدم سمت طبقه بالا. به پاگرد پله ها که رسیدم یا الله بلندی گفتم که یاشار ، پسر بزرگ صاحب خونه متوجهم شد و از خونه بیرون اومد. عذرخواهی کردم و خواستم که به خاطر بیماری عطرین صداشون ُ پایین بیارن. باشه ای گفت و به خاطر سر و صدا عذر خواهی کرد. برگشتم خونه.
    غذای فراز ُ دادم و بعد ازینکه بقیه کار های عطرین ُ انجام دادم و فراز ُ خوابوندم خودم هم رفتم خوابیدم.
    ....
    گوشیُ بین گوش و شونه ام قفل کردم و مشغول سرویس کردن ماشین شدم.
    -کی بیدار شدی؟
    -- یه ساعت بعد ازینکه تو رفتی.
    -باشه. صبحانه خوردی؟
    --آره. به فراز چیزی دادی بخوره؟
    -آره. براش تغزیه هم گرفتم که مدرسه بخوره.
    --گفت.
    -باز پیاده پاشدی رفتی دنبالش؟
    --نه.. سعید باهام اومد بیمارستان. باهم رفتیم دنبال فراز. ناهارم رفتیم خونه شون. جات خالی.
    -دوستان به جای ما.. عطرین.
    برات پول گذاشتم خونه. دیروزم یه مقدار ریختم به حسابت. نذار سعید خیلی تو خرج بیفته. وظیفه من بود دنبالت بیام.
    --این چه حرفیه ! به هرحال اونم شوهرمه. ..
    حرفش ُ قطع کردم: هنوز که نشده.
    چیزی نگفت.
    -خونه چیزی لازم نداره؟
    --نه . ینی هنوز بلند نشدم برم آشپز خونه. فقط فرهـاد...
    -جانم؟
    --قرصم تموم شده.
    -اسمش ُ برام اس ام اس کن.
    --شهریه زبان فرازم باید امروز بدی ها. آخرین جلسه قبل از عیده.
    -باشه. بهش بگو خودم میرم دنبالش.
    --باشه.. فرهاد، خونه رو به چند تا بنگاه دیگه هم می سپردی. هیچ کس دیروز نیومد خونه رو ببینه. پریروزم یه نفر اومد. تا پاشو گذاشت تو خونه پیر زن ِ شروع کرد به داد و بیداد کردن و سر و صدا . بنده خدا یه جوری رفت که بعید می دونم تا ابد و دهری از این طرفا رد شه!
    -باشه. شب اومدم با پسرش حرف میزنم. امروز که سرم شلوغه ولی فردا حتما ً چند تا مشاور املاک دیگه هم میرم خونه رو می سپرم.
    تا عطرین شروع کرد به حرف زدن، صدای علی آقا-صاحب کارم- هم بلند شد.
    -عطرین یه لحظه گوشی.
    آچار ُ تو یه دستم گرفتم و با دست دیگه گوشی ُ پایین آوردم.
    -بله علی آقا.؟
    --بیا فرهاد کار آقا رو راه بنداز.
    نگاهی به مردی که از اتومبیل زرد رنگش پیاده می شد انداختم و گوشی ُ به گوشم نزدیک کردم : عطرین یه دقیقه گوشی دستت.
    به مرد نزدیک شدم : سلام . خوش اومدین. مشکــ...
    داشت با تلفنش حرف میزد. در واقع داشت با کسی که اون طرف خط بود بحث می کرد. سوئیچ ُ سمت من گرفت ، در ماشین ُ به هم کوبید و رفت!
    مردک ِ روانی!
    گوشی ُ باز به گوشم نزدیک کردم.
    -جانم.. ببخشید. می گفتی.
    --اگه کار داری بعداً زنگ بزنم.
    -نه بگو.
    --میگم به این پسر شون بگو با مادرو پدرش حرف بزنه. فراز دوستش ُ آورده بود ظهری، پیر مرد ِ جلوش ُ گرفته که این کیه هرروز هرروز میاریش خونه .
    -خب . با پسرش حرف میزنم.عطرین من برم دیگه. کار نداری؟
    --نه. فقط یادت نره بری دنبال فراز. من بعد از ظهر باا سعید می خوام برم بیرون.
    -نه یادم نمیره. اسم قرصتم بفرست.
    قطع کردم و به کاپوت ماشین تکیه دادم. داشتم دنبال شماره دکتر عطرین می گشتم که علی آقا اومد نزدیکم.
    --فرهاد من میرم خونه. امشب جایی دعوتیم. تا هشت وایسا اگه مشتری نبود ببند برو توام.
    به ماشینی که بهش تکیه داده بودم اشاره کردم و گفتم : این ُ چکار کنم؟
    --ببین چشه درستش کن دیگه. خیلی هم نمیخواد خودت ُ درگیر این کنی. اون ماشینی که دیروز آوردن ُ درست کن تموم شه تا یه ساعت دیگه میان دنبالش.
    -باشه. فقط... علی آقا من ساعت هفت باید برم. کار دارم.
    نگاهی توی مغازه چرخوند و گفت : باشه. اگه زنگ زدن واسه ماشین شماره خودت ُ بهشون می دم. دم عید ِ مردم می خوان برن مسافرت.
    آره ارواح خاله ات توام به فکر مسافرت مردمی!
    -باشه. من تا آخر شب بیدارم.
    دستمالی که باهاش دستش ُ پاک کرده بود به دستم داد، خداحافظی کرد و رفت. شماره دکتر ُ گرفتم و گوشی ُ نزدیک گوشم کردم. هنوز تماس برقرار نشده بود که صدای گریه نوزاد توجهم ُ جلب کرد.
    نوزاد!!؟ آخه اینجا که خانم رد نمیشه من بخوام گریه نوزاد بشنوم....
    کمی اطراف ُ نگاه کردم که با دیدن دوقلو هایی که روی صندلی نوزاد ِ عقب خودرو زرد رنگ گریه می کردن مات شد....
    ...
    ماشین ُ پارک کردم و سریع دویدم داخل آموزشگاه. فراز روی یکی از صندلی های پلاستیکی داخل سالن نشسته بود ُ پاشو تکون میداد. دیر کردم. با دیدنم سریع بلند شد و اومد پیشم. شهریه رو حساب کردم و با هم از آموشگاه خارج شدیم. ماشین ُ که روشن کردم، شماره سعید افتاد روی صفحه گوشی.
    تماس ُ برقرار کردم که صدای هراسونش توی گوشم پیچید...
    نفهمیدم چطور خودم رو به بیمارستان رسوندم. عطرین تشنج کرده بود. تا من برسم سعید کاراش ُ انجام داده بود و بستریش کرده بودن. دکترش برامون توضیح داد که باید هرچه سریع تر عمل شه و دارو هایی که نیاز داره رو تهیه کنیم. هزینه عملش اما....
    من برگشتم مغازه، سعید هم موند بیمارستان پیش عطرین. فراز رو هم با پدر و مادر سعید فرستادیم که تنها نباشه. باید ظهر که گفت باسعید میره بیرون به سعید زنگ میزدم می گفتم دیشب حالش بد شده. اه! من بی حواس ...
    مشتم ُ روی فرمون کوبیدم و سرعت ماشین ُ بیشتر کردم. غرق ِ در افکار خودم بودم که صدای گریه نوزادی که صندلی عقب بود باعث شد پا روی پدال ترمز بفشارم و با ذهنی مغشوش از آینه به چهره معصوم شون نگاه کنم...
    ...
    --فرهاد تعارف نداریم که. عطرین الان زن من ِ . تموم زندگی ِ من ِ. اگه مشکلت پول ِ ، بگو من از پدرم خرج عمل ُ می گیرم . تو الان تو گیر و دار جهیزیه هم هستی. درکت می کنم.
    -نه سعید جان. اصلاً مشکل پولش نیست. فقط اینکه خب.... من الان یکم گیجم. پول نقدم ندارم. یه چک دارم که فردا پاس میکنم. پول اون ُ می ریزم به حساب بیمارستان. تو نگران نباش. فقط لطفاً بگو مادرت اینا مراقب فراز باشن.
    --باشه. هر طور راحتی. ولی اگه پول خواستی...
    سری تکون دادم و از کنارش بلند شدم. قبل ازینکه صدای گوشیم بلند شه از جیبم درش آوردم و تماس ُ برقرار کردم.
    -جانم علی آقا؟!
    --سلام. کجایی تو پسر؟
    -سلام. شرمنده. بیمارستانم. خواهرم دیروز حالش بد شد. آوردیم بستریش کردیم.
    --آها.! خدا بد نده. حداقل دیشب بهم خبر می دادی کار مردم لنگ نمونه.
    -شرمنده دیگه. بخدا حواس نمی مونه برا آدم.
    غرغراش و تعارف های الکیش که تموم شد، از بیمارستان زدم بیرون و رفتم خونه. بچه ها رو بردم داخل خونه. حسابی سردشون شده بود. شیر گرم دادم بهشون ، جاشون ُ عوض کرم و خوابوندمشون. کاری نداشتن طفل معصوما!
    مثلاً دوتا بچه ی عقب افتاده می خواستن چکار داشته باشن!؟
    بازم نگاهشون کردم. نکنه بلایی سرشون بیاد؟...
    نه مثلاً چه بلایی می خواد سرشون بیاد؟ کسی کاری بهشون نداره. غذاشونم می خورن... تا یارو بیاد ماشین ُ ببره بچه هارو... تو این وضعیت؟ چی می خواد بگه؟ بی خاصیت مثلاً پدره؟! بچه هارو...
    دستی به صورتم کشیدم و خودم ُ با کار ها سر گرم کردم . تو این گیرو دار همین فکرای مزخرف ُ کم داشتم تا خودم ُ توی هَچَل بندازم.!
    ساعت تقریباً شیش بود که زنگ زدم به یکی از دوستام که وانت داشت. برای جا به جایی ِ اثاثیه اومد و دوتایی وسایل ُ بردیم به خونه ی ِ جدید. به بزرگی خونه قبلی نبود . خب با ده تومن کجا یه خونه ی خوب می تونی پیدا کنی؟
    همینم غنیمت بود!
    وسایل ُ بردیم داخل خونه. یه سر به بیمارستان زدم و رفتم پیش فراز. دوقلو ها رو با هزار دروغ و دَوَنگ ، سپردم به مادر سعید و خودم هم رفتم سر کار. تا ظهر که علی آقا از خواب ناز پاشه و بیاد ماشینا رو سرویس کردم و وقتی که اومد باز هم رفتم. پول ُ به حساب بیمارستان ریخته بودم. وقتی من رسیدم، برده بودش اتاق عمل.
    کنار سعید، روی صندلی نشستم و سرم ُ به دیوار تکیه دادم. فقط کافی بود چشمام ُ ببندم که به خواب عمیقی فرو برم. چشمام ُ که باز کردم. همچنان سعید کنارم نشسته بود. سرش ُ به دیوار تکیه داده بود و چشماش ُ بسته بود. اما بیدار بود. از حرکت مردمک چشمش می شد فهمید.
    -سعید..
    چشماش ُ باز نکرد. چونه اش از بغض لرزید.
    تمام بدنم سست شد. دنیا آواری شد روی سرم. خستگی ِ تمام عمر روی شونه هام نشست و ...
    -سعید... حرف بزن.
    سرش ُ از دیوار جدا کرد و روش ُ ازم گرفت. با بغض شاهدی که توی صداش موج می زد گفت: رفت کما...
    بلند شدم.سعید وضعیت درستی نداشت. باید با دکترش حرف می زدم. باید زنده می موند. عطرین باید زنده می موند...
    ...
    سوئیچ ُ طرفم گرفت و گفت: بیا این ماشین ُ ببر براش.
    با بهت گفتم : من ببرم!
    --نه می خوای من ببرم.
    نفس عمیقی کشیدم و سوئیچ ُ گرفتم. سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت آدرسی که روی کاغذ نوشته شده بود. یک ساعت بعد جلود عمارت شمال شهری بزرگی نگه داشتم.
    حرفای دکتر عطرین توی گوشم زنگ میزد و ذهن آشفته من دنبال راه نجاتی بود برای تهیه هزینه عمل دوباره. دیگه پول پیش خونه ای نبود که بهش دل خوش کنم. یا حتی ماشین گرون قیمتی که امید ببندم بهش. پولی هم که در میاوردم کفاف زندگی عادی مونم نمی داد...
    از ماشین پیاده شدم.
    راه دیگه ای بود؟؟ نبود.! ماشین ُ تحویل دادم و پیاده راه افتادم سمت خیابون.
    پول لازم بودم.
    خرج عمل عطرین زیاد بود.
    راه رفته رو برگشتم.
    پاکت توی دستم خشک شده بود و نگاه من به در سفید رنگ آهنی ِ خونه لعنتی. فقط به اندازه خرج عمل عطرین. نه بیشتر. فقط خرج عمل عطرین...
    اگه می شد به عقب برگشت.
    همون شب که باز حال عطرین بد شد می بردمش بیمارستان . نمی ذاشتم خونه بمونه تا حالش دوباره بد شه. این طوری دیگه بچه ها رو نگه نمی داشتم. وجدانم پیش خودم راحت بود...
    --دنبال چیزی می گردی؟
    صدای زنانه ای که از پشت سر اومد باعث شد از تمام تخیلاتم خارج شم. یه صدایی می گفت مال این حرفا نیستی فرهاد و صدای دیگه ای فریاد میزد چاره ی دیگه ای هست؟؟
    برگشتم. بهت زده به چهره اقوا گر و مست کننده اش چشم دوختم. چشمای کشیده و بادومی اش که زوری آتش زد به تمام وجودم و نشست به تماشا.
    --اینجا چکار می کنی؟
    بزاقم ُ به سختی قورت دادم و گفتم: هیچی... فقط... اومده بود این پاکتُ برسونم اینجا... فقک.. فک کنم باید بدمش به تو.. ینی .. ینی.. شما..!
    نگاهی به پاکت انداخت و نفسی از سر آسودگی کشید. دست دراز کرد و پاکت ُ ازم گرفت. من هم بدون هیچ حرفی پرکشیدم و رفتم. شب پیش عطرین موندم و صبح هم یه راست از بیمارستان رفتم مغازه. اونقدر ذهنم مغشوش بود که جایی برای فکر کردن به دختری که یک روز عاشقش بودم و حالا بعد از این همه سال دیدمش نداشتم.
    یعنی اصلاً چه دلیلی داشت بهش فکر کنم. اون ازدواج کرده بود و بچه داشت. آره. بچه داشت. من بچه های کسی رو که روزی عاشقش بودم دزدیدم.
    نه... نه فرهاد تو دزد نیستی. پدرشون جا گذاشتش. تو ازشون نگهداری کردی. پیدشون کردی. میخوای حق الزحمه بگیری. آره .. مضحک ترین راه راضی کردن وجدان همینه!
    هنوز کسی نیومده بود. داشتم یه سری کار که از چند روز پیش مونده بودُ انجام میدادم که اون اتومبیل زرد رنگ ِ لعنتی سر و کله اش پیدا شد.
    همون مردی که اونروز ماشین ُ آورد اومده بود. ینی باز ماشینش مشکل داشت؟ نه.. شک کرده بود.
    آخه به قیافش نمی خوره شک کرده باشه. شایدم نازگل بهش چیزی گفته...
    به من که داشتم نگاش می کردم اشاره کرد .
    دستام ُ با دستمالی که اونجا افتاده بود پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم.
    آروم فرهاد. کسی به تو شک نمی کنه. آروم باش.
    -بله آقا؟ ماشین مشکلی داشت؟
    نگاه اجمالی بهم انداخت و گفت: تو چند وقته اینجا کار می کنی؟
    -چطور آقا؟
    --اون روزی که ماشین ُ آوردم ... چی تو ماشین بود؟
    -توی ماشین؟ ! من ماشین ُ نگشتم که! من فقط تعمیرش کردم. ازین کارا کنم که علی آقا نمی ذاره اینجا کار کنم.
    --خیل خب حالا.
    عکسی از جیبش در آورد و رو به من گرفت: این بچه ها رو احتمالاً ندیدی؟
    با سر جواب منفی دادم.
    سری تکون داد و پشت عکس چیزی نوشت.
    --اگه خبری چیزی شد بهم خبر بده. این بچه ها مریضن. اگر هم کسی بچه ها رو خواست یا دنبالشون اومد ندیدی. نه منُ نه بچه ها رو.
    -من که اصلاً...
    حرفم ُ قطع کرد و گفت: خودم توی ماشین گذاشتم شون. جز تو کی می تونست برشون داره؟
    انگار آب سرد ریختن روم. تمام عضلاتم مقبض شد. زانوهام سست شده بود و هر آن ممکن بود بیفتم.
    سری تکون داد و عکس ُ گرفتم.
    --فکراتُ بکن. هرقدری که زنم گفته بهت میده میدم، حتی بیشتر. بچه ها رو میدی به من.
    منتظر جوب من نموند.
    ...
    وضعیت عطرین تغییری نکرده بود. سعید ُفرستادم خونه و خودم پیشش موندم. ویبره گوشیم باعث شد از عطرین جداشم. شماره ناشناس بود. جواب ندادم. هرکی که بود. به خاطر بچه ها تماس گرفته بود.
    هنوز امید دارم عطرین بهوش میاد. اگه بهوش بیاد دیگه عملی اجباراً انجام نمیشه. میتونم پول عملش ُ جمع کنم. فقط کاش که بهوش بیای...
    ...
    فراز ُ گذاشتم مدرسه و یک راست رفتم مغازه. باز هم سر و کله اون مرد و ماشین لعنتی اش پیدا شد . از رنگ زرد متنفرم....
    همین که رفت سمت علی آقا صدای گوشیم بلند شد. همون شماره دیشبی. جواب دادم. هردو ساکت بودیم. ساکت ِ ساکت...
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم : بله؟
    --فرهاد؟
    کم مونده بود قلبم از حرکت بایسته. صدای ظریف زنانه اش ُمحاله فراموش کنم. صداش برام یه دنیا خاطرس. یه دنیا قشنگی...
    -سلام!
    --دیشب زنگ زدم جواب ندادی چرا؟
    -شماره غریب جواب نمیدم.
    --ینی شماره منُ نداری؟!
    -شماره یه زن شوهر دارُ برای چی داشته باشم؟
    چیزی نگفت. چی داشت که بگه؟ بعد از این همه وقت زنگ زده جز بچه هاش چی ازم بخواد؟ من ِ فلک زده چی داشتم که نازگل با اون همه مکنت از من بخواد!
    -چکار داری؟ بعد از اندی فیلت یاد هندستون کرده؟
    --من خرج عمل عطرین ُمیدم.
    -چرا باید این کارو کنی؟
    --بچه هامُ می خوام. می خوام بدی شون به من. پدرشون میخواد بذارشون پرورشگاه.
    -چه دلیلی داره این کارُ انجام بده؟
    --اون بچه ها مریضن اما از نظر اون، ... از نظر اون عقب افتاده ان. انا هم مثل بقیه ان. فقط یه سری تفاوت های ظاهری دارن. از آدمای عادی معصوم ترن فرهاد...
    راست می گفت. معصوم بودن. ولی این به خاطر بیماری شون نبود. اونا فقط بچه بودن. مثل فراز. فراز منم معصوم ِ...
    --من بیمارستانم فراز. بادکتر عطرین هم حرف زدم. فقط کافیه بچه هارو بیاری. پول ُ که بریزم به حساب بیمارستان عطرین ُ میبرن اتاق عمل.
    -شانس زنده موندنش پایینه.
    --تا کی میخوای اون بچه ها رو نگه داری؟ شاید هرگز عطرین بهوش نیاد.
    تماس ُ قطع کردم. فرو رفتن گوشی توی جیبم مساوی شد با حرکت اون مرد به سمت من.
    آدم توی مشکلات که غرق شه دیگه براش فرقی نداره عواقب کاراش چی می تونه باشه. اما ازین مطمئنم که یه مادر میتونه از پس زندگی ساختن برای بچه هاش بربیاد. یه مادر میتونه یه خانواده باشه. میتونه هم پدر باشه هم مادر. اما یه مرد هیچ وقت نمی تونه جای مادر ُ پر کنه.
    مرد که بهم رسید ؛ باز هم صدی گوشیم بلند شد. اما این بار گره خورد با صدای جیغ جیغ شادمانه ی فراز و شکسته شدن ظرف و سر و صدای مهمونای صاحب خونه..!
    انگار داشتم دور خودم میچرخیرم! نه نه... تمام این روزا داشت از جلوی چشمام می گذشتو صدا ها توی گوشم فریاد زده میشد. حس تهی بودن تمام تنم ُ گرفته بود و دنیا دور سرم می چرخید. دیگه جایی رو نمی دیدم!...
    از جا پریدم.
    توی خونه بودم!
    فراز داشت به خاطر گلی که به تیم حریفش زده بود دور خونه می چرخید و فریاد شادی سر میداد. گوشی کنار بالشم روی زمین بود و اسم سعید روش نقش بسته بود.
    سر و صدای همیشگی ِ صاحب خونه و مهمونای بی فرهنگشون ساختمون ُ پر کرده بود . صدای شر شر آب و تق ُتلوق ظرف شستنای عطرین ....
    سریع خودم رو به آشپز خونه رسوندم. این بار نفسای من بریده بریده بود و خس خس می کرد. بدن سرد من می لرزید و سرگیجه نمیذاشت چشمام درست ببینه.
    -عطرین!


    ...

    پایان
    [سین ڪاف]
  2. 9
  3. #2
    بیــ رنــگــ
    مدیر شعر و ادبیات فارسی
    تیم طراحان جلد رمان
    تیم مدیران
    تاریخ عضویت
    2016/08/09
    محل سکونت
    گرد تر از نظریه ی گالیله
    نوشته ها
    180
    1,020
    1,186

    با تشکر از شما همراه کافه قلم عزیز بابت اطمینان و اعتماد به سایت کافه قلم و قرار دادن اثر خود در این سایت.
    خواهشمندیم موارد زیر را مطالعه و به آن توجه فرمایید:



    • لطفا از فونت پیشفرض و کوچکتر از 4 استفاده فرمایید.
    • سوالات و مشکلات خود را در تاپیک دفتر مدیریت بخش ادبیات کاربران مطرح فرمایید.
    • از کشیدن حروف، استفاده از ایموجی و اسمایلی و استفاده از رنگ های نامناسب برای فونت خودداری فرمایید.
    • از تبلیغ تاپیک خود در پروفایل کاربران و خصوصی آن ها پرهیز فرمایید.




    باتشکر



    راه امـشب میـ برد سـویت مـرا
    میـ کشد در بند گـیسویت مـرا
    گـاه لیلـا، گـاه مـــجنون میـ کنـد
    گـرگ و میش چشم آهویت مـرا

    ـــــــ ـــــــ ــــــ ـــــ ــــ ـــ ــ ـ






    ـــــ ـــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــ ـــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ ـــــ ــــــ ــــــ ــــــ ــــــ
    مقصی مادام | عشقم عاشقتم عالی بود | بسی خوشمان آمد | فوق العاده بود| قلمت مانا | عالی بود دیوونه | من به شما کردیت میدم = اسپــــــــــم
    حالا هر چقدر هم با کلمات بازی کنین، اسپم، اسپم عست!
    :دی مگه این تشکرِ بی نوا چشه؟! بزنید بره پی کارش دیگه :)))

    ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ

  4. 2
  5. #3
    BaD . MaN
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/08/21
    محل سکونت
    جهنم زندگانی
    نوشته ها
    292
    5,449
    2,967
    جالب بود فقط یکم به هم ریخته بود


    من ایینه ی افکارتم

  6. 2
  7. #4
    کمند.صآد
    کاربر نیمه فعال
    تاریخ عضویت
    2016/05/23
    محل سکونت
    لایِ بازوهایِ یه مردِ عاشق ^^
    نوشته ها
    137
    907
    212
    والا من که گیج شدم...
    ولی باحال بود! آخرشم عطرین زنده موند عاخی :):


    ‏يه ديالوگ بود تو لانتوري كه ميگفت:
    تو وجود هر كدوم از ما يه هيتلر هست يه ماندلا... جامعه س كه باعث ميشه كدومو بيرون بياريم!
    خوب تعريفمون كرد :)




    توصیه میشود : مرگِ مزمن | زنگار | دورانِ گزند
    پراکنده های ذهنم : مجموعه متون قهوۀ شیرین
  8. 1
نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Smiles Telegram Instagram Faq